شعری از عليرضا نجفيان

 عليرضا نجفيان

 

تقديم به دوستان امروز،خاطرات فردا…

 

 

 

دلم بدجوري براي كذشته لك مي زند!

 

عكسها ، آينه آينده اند ، نه شرح حال گذشته!

 

به اين قابهاي حسرت كه مي نگرم ،

 

مغزم انگار بزاق ترشح مي كند در برابر تمبر هندي!!!

 

نه!!

 

شك نكن!!

 

گذشته هم نياي امروز است،

 

نامرد و نامراد!!

 

اما انگار دل من

 

عادت دارد كه عادت كند به شب و روز!

 

زالو نيستم

 

كه بچسبم به چشمه پرخون

 

سيراب كه شدم

 

همه چيز يادم برود تا رگ بعدي!!

 

كنه ام!!

 

كه مي چسبد حتي به تكه اي پوست مرده!!

 

و تا دونيمه اش نكنند،

 

اين غنيمت بي قيمت را رها نمي كند!

 

دلم بد جوري مي گيرد

 

نه به خاطر گذشته

 

كه از ترس امروز و آينده

 

يادم مي افتد ديروز هم مثل امروز بود

 

و مي ترسم از امروزي كه چه زود ديروز مي شود!

 

ما،

 

فقط يك لحظه ايم ، ميان خاطره و  هراس

 

لحظه حال ، بين خاطره ديروز و هراس فردا!

 

و چه آسان

 

اين لحظه را به دو توهم رفته و نامده مي فروشيم!

 

خوش "حال" بودن كافيست!!

 

اگر گذشته و آينده بگذارد!!

 

اما من هنوز

 

دلم مي لرزد!!

 

كه مبادا رفاقتهاي امروز هم

 

تنها آينه دقي شود براي فرداي تنهايي و دوري…

 

واي اگر دوستانم مي دانستند چقدر دوستشان دارم….

 

….

 

كاش زالو بودم!!

 

…..

 

…..

 

بامداد 28 دي 84