روایتی نامعتبر از آفرینش

  وارتان

هر روز صبح
عین ابتدای خلقت می شوی
منعت می کنند و
تو انگار حریص دانستن باشی.

آفتاب نزده بیداری تا خود روز
بی تابیت شبیه اولین بی تابیهای آدم است و
دردش شاید
بقدر درد زایمان حوا.

از تو می پرسم

بانوی مو شلالی قصه های اساطیری
در انتهای کدام داستان گم شدی
در رقابت کدام نگاه ناخوانده.

شعر نبودی که بخوانمت
قصه نبودی روایت شوی
نه ندا و آهنگی
شبیه مستی پیش از اولین هم خوابگی.
کمی غلیظ تر از کلمه ی "عشق" بدون دلیل
شاید.

انتهای داستان
شروع خلقت دوباره من بود
شبیه بازی کودکانه ی روزگار
مثل وقتی که خدا گل بازی می کرد.