مجموعه‌ای از شعرهای دکتر سام واثقی

مجموعه‌ای از شعرهای دکتر سام واثقی

دکتر واثقی شعرهای زیر را برای مانیها ارسال کردند و همکاران ما در مانیها تصمیم گرفتند که این شعرها را به عنوان گزینشی از شعرهای ایشان به همراه هم و به صورت یک کتاب کوچک منتشر کنند. دلایل این کار سهوله در دسترسی یکباره به شعرها و شاید امکان مقایسه و بررسی آنها و همچنین فاصله‌ی زمانی و مضمونی شعرها و… بوده است.

مجموعهای از شعرهای دکتر سام واثقی

گردآوری و صفحه آرایی و انتشار:

نشر الکترونیکی مانیها

20060808

استکهلم، سوئد

فهرست اشعار:

1- نیمه ها

2- یاءسگی، یا از آنچه نباید سرود

3- ایــــــــــــــرانی … گود …لِیــــــدی١

4- خدای نتنز

5- "همۀ" ایرانی

6- تله تخت (١)

7- چکامه پاسارگاد

8- یک قطعه ی بی‌نام

9- بی وطن هزاره

10- در طلوع بامداد

11- بالهای سفید

12- دکلمۀ بازگشت من از تبعید

13- ١٨ تیر

14- قصیده برای تکرار تو

15- روی قلب زنانه من

16- زنان سخره ها

17- بر سیمای سیاه شب

18- مهربانی های تو (٢)


سام واثقی

 

 

 

 

نیمه ها

بعد

نیمه های زندگی بود، که بیدار شدم.

خوابم مچاله

لای لحافِ سنگین

لای لای

رفو خورده

پیچیده در بیگانه گیم

بعد

تکاندم

خماری سالهای روییده روی تارهای ظریف عنکبوت،

شبنم

روی سرمه سیــاه  سیـاه  سیاه  مژه ها،

چشمهایم هنوز تار

کور…

…مال

کورمال قدم تا دیوار،

تنم

بر دیوار سرد  تکیه،

بوی کهنۀ کاهگل در رطوبت هوا،

باطنم

بغض کرده

کناری

دراستخوان هام گره خورده وطنم،

که منقبض کز روی صفای نگاه او

او ـ او که اسم اصلش ساعت بود،

او  که هنـــــــــــــوز صبور بود وُ

بینهــــــــــــــــایت حوصله داشت،

او که نیم زندگیم را

وجب کشید و روی ترازو وزن،

موزون

جربزۀ مرا در نیم لحظه

قاپ زد

بعد

زندگیم یک لحظه نیم بیش نه

شکست

پنجره را در مردمک های چشمهام،

شیشه اش سبز، سبزِ سبز

سبز مثل زیتون اما سیاه

شب

در شب

هوا هنوز تاریک، نفس نمی داد

 نه نفس نمی داد

ماه بود روی تن سیاه شب: قرص! قرص ِ قرص!

مات، سرد، بی حس، زیر کارد

سایۀ ماه ساقم  را

برید

ماتم

روی چشمه

می رویید، چشمهاش خنده

و آب هنوز مــی رفت مـی رفت می رفت

ـ آن روزهم که خوابم برد آب مــی رفت مـی رفت می رفت

چشمه هم بود،

چَشم، من هم بودم، او هم بود

و او تند مــی رفت مـی رفت می رفت

تندتر،

تا اینکه ایستاد

و من باقی راه را دیگر

تنها رفتم…

اولش پنهان

تنها می رفتم ـ پاهایم و ردشان که پسشان قدم قدم، می دویدند

بعد

نهان

تنها تر

تنها بی تن ها

تنهاتر

از تنها

به خودم

که بار اول رسیدم

از دیدن صورت زخم خورده ام  ترسیدم

« پیر»

بعد

با هم رفتیم ـ دو تنها ـ من و پیر

و هر تنها با خود تنهاتر، هر بار که در امتداد رفتنم  ـ من و پیرو پیرتر و ـ

که مثل بازگشتنم بود

به خود می رسیدم

همینطور تا نیم زندگی

بعد

همینطور نیمه نیمه

نیمه نفس

بعد

نیمه های زندگی بود که بیدار شدم.

۲۶  ارديبهشت ۱۳۸۵ ، برلین

 


 

یاءسگی

یا از آنچه نباید سرود

 

 

جوانی من!

 

تمام ترس تو از آن بود،

که فاصله ها کوتاه شوند

میان ما

دو تن،

پیش از آنکه در آینه ها

ابدیتی

ساخته باشی از

زیبایی ات.

اینک

تیشه می شوم

بودنم را

به قدرت تماس سرد آهن

در شکاف دردناک

میان تو و تو

می کارم

در غریو حسد

فاصله ها کوتاه می شوند

می رویم

بر غروب تنت

چون سبز هرز علف.

 

ـ

مادرم هنوز می گوید،

دخترم،

درختی خواهی بود پر از شکوفه های بهار…

 



مهربانی های تو (٢)

 

برای سهیلا

 

آنی

تیله هایم را، رنگارنگِ

واژه های خسته ام ، جمع می کنم،

و می چینم یک به یک، تک تک،

بر تراز مهربانی های تو،

در کنار هم،

ردیف صحبت های کودکانه مان.

 

آنی

تن کوچک ترسم را،

در نفسهای گرم تو می پیچم

تافته در هم، در ذهن شعر سپیدمان،

که دم به دم در این دنیای بزرگ می لرزد

برای نفسی.

 

آنی

میان دو نگاه تو گم میشوم

و دستهایت در جستجوی رفاقت

دل ترس هایم را می شویند،

 

آنی

می رویند

در نگاه خسته ام،

خواب

در خواب.

 

فروردین ١٣٨٥، کپنهاگ Copenhagen


 

 

ایــــــــــــــرانی … گود …لِیــــــدی١

 

برای مهین

 

 

شبم را

هر روز

تنم را

هر شب

بر صحنۀ بوقزار

چهار (هزار) راه های

آریا شهر

چون گوشتی سبزه

یـــــا

رویشی پوچ وُ هرزه

پهن میکنم

 

بر دیس لخت خیابان

 

پرایدها٢

ـ غرورنشان ـ

پژوها٣

ـ شیرنشان ـ

به کهنگی یا تازگی،

چربی یا استخوان،

تنگی : ماهیچه های حلقه ای

یـــا

… دست نخوردگی

یـــا

… خوردگی

تخمین … می             زن ـ اند ـ ام!

می زن ـ ام؟

 

گاهی هم …

در کنار جادۀ هرمز می ایستم

در انتظار مشایخ مسلمان

ـ خط  ـ  نه  ـ

یا چیزی شبیه آن !!؟

زیر زبان یا روی شکم یا به ضرب مهره های تسبیح

پچ پچ…

:" ایــــــــــــــرانی … گود …لِیــــــدی"

آنوقت…

آنقدر کوچک می شوم که

برج العرب٥

هم

نیشخندی می کشد چون شمشیری بر پرچم سبز ل…ل…لل…

و من زیر تمام نفس های گذشته ام می خزم…

می خزم…

که ای… کاش نباشم…

 

 

 

آنوقت…

یکبار دیگر

به دوزخ برمی گردم

پای تخت خدای ایران ٤ می نشینم

و از حاج آقا می پرسم

:

به من بگو!

بگو!

پس…

پدرِ

خاکِ من

کجاست…؟!