در جستجوي تثبيت حقوق نويسنده

 مهستي شاهرخي

1ــ حق مولف زنده چيست؟ يا مگر مولف زنده اصلا حقي هم دارد؟ اول از نويسنده مرده حرف زدم، از خودم كه هنوز زنده ام و از چاپ غيرقانوني كارم، «فروغ در باغ خاطره ها» (زندگينامه فروغ فرخزاد) در كنار مطلبي ديگر توسط يكي از نزديكان فروغ فرخزاد در ايران هم حرف بزنيم، كه اين بانو از من خواست با تغيير و تبديل و اضافه كردن چند شعر از فروغ براي قطور كردن كتاب، مطلبم را به دست ايشان بسپارم و وقتي قبول نكردم عليرغم مخالفتم و بدون اجازه ام، كارم را چاپ كردند و حتي يك نسخه از آن را هم برايم نفرستادند و حق تاليف آن را هم آن بانوي بزرگوار ميل فرمودند. از ياد نبريم كه خيلي از ايرانيان هيچ زحمت نوشتن به خود نميدهند بلكه «كوشش ميكنند» مطالب ديگران را (حتي بدون اجازه شان) گردآوري نموده و كتاب سازي ميكنند و در نتيجه فقط حق تاليف ميل ميفرمايند.
نتيجه: كوشش كردن(در زمينه چاپ و نشر در ايران) = ميل كردن = بالا كشيدن = پايمال كردن حق نويسنده يا حق مادر اثر. داشتم اينها را مينوشتم و چهره فروغ با آن چشمان درشت و هراسان كه سفيدي شان بيش از سياهي مردمك هايش بود جلوي نظرم مي آمد كه با آن صداي زنانه و شكستني ميگفت «تو چه توقعي داري؟ اين خواهر شلخته ي من با نوشته هاي خودم هم همين كارها را كرده است… او سالهاست كه خودش را پشت شهرت من و فريدون قايم كرده است… آنهايي را كه به هواي چاي و شيريني دوشنبه ها دور خودش جمع ميكند ديده اي؟… و آنها براي من است كه به ديدن او ميروند… راستي دلت برايش نسوخته؟… ببين خيلي مفلوك است ولش كن… ببين الان هفتاد و دو سالش است و هنوز هيچي نشده… هفتاد و دو سالش است و هنوز با پس مانده هاي ما و لقمه دزدي دارد زندگي ميكند… او را ببخش چون خواهر شلخته ي من است» و صداي ساده و ماندگار فروغ در ذهنم طنين مي انداخت و فقط محض خاطر آن مهرباني بيكران آبي رنگ فروغ بود كه از به دادگاه كشيدن خواهر شلخته اش چشم پوشي ميكردم… داشتم همينها را جسته گريخته مينوشتم و خبرهاي روز را هم جسته و گريخته ميخواندم تا از دنيا بي خبر نمانم. خبر برگزاري «هفته كتاب» و تازه هاي بازار كتاب در تهران را در مقاله اي با عنوان "پنج شنبه بازار كتاب" ميخواندم«… موضوع اين رمان ماجراي زني است كه از گذشته ميگذرد تا آينده را به زمان حال بكشاند…» و دهانم از تعجب باز ماند«… همين ناشر از مجموعه ادبيات مهاجرت رمان «شالي به درازاي جاده ابريشم» نوشته مهستي شاهرخي را چاپ و منتشر كرده است. رماني كه پيش از چاپ از سوي چند نويسنده و منتقد به لحاظ مضمون و شگرد…»، مهستي شاهرخي منم؟ مگه نه؟ «شالي به درازاي جاده ابريشم» را من نوشتم، مگه نه؟ پس چطور است كه خودم هيچ خبري ندارم؟ چطوري است كه من بايست خبر چاپ كتابم را توي روزنامه بخوانم؟ ولي من كه با هيچ ناشر ايراني قراردادي ندارم پس چطور؟ تا حالا هم به هيچ كسي و به هيچ دليلي وكالت يا نمايندگي نداده ام پس چه جوري؟ كسي هم كه تا حالا با من تماسي نگرفته پس بي خبر …؟ ولي مگر ميشود؟ خبر حيرت انگيز بود و هست! يعني بي قانوني تا اين حد؟
2ــ چاپ غيرقانوني اثر مخصوص ايرانيان داخل ايران نيست، بلكه در خارج از كشور هم چاپ و نشر ايرانيان دچار خودكامگي ها و تقلب هاي بسيار است. الف) به طور مثال ناشري كه با شما قرارداد نبسته است و هيچ مجوز كتبي ندارد، كتابي از شما چاپ ميكند كه در آن نه تنها تعداد جلد را مشخص نكرده است تا هر وقت لازم شد خود بنا به سفارشات دريافتي، از همان چاپ اول تجديد چاپ كند. ب) بي شرمي ناشر در همين جا متوقف نميشود بلكه در همان صفحه اول ذكر ميكند «همه حقوق براي ناشر محفوظ است.» و فراموش نكنيم كه در هر حال اين گونه كتابها تحت لواي ادبياتي كه به خاطر سانسور قادر به چاپ شدن در ايران نيست و يا «ادبيات در تبعيد» محسوب ميشود و معمولا ناشرش، مخارج چاپ كتاب و مجلات را و به عنوان نوعي مبارزه عليه سانسور در داخل ايران براي هر كتاب و يا به صورت سوبسيدي كلي و ساليانه از بخش فرهنگي دولت سوئد و يا آلمان و يا سازمان ها و نهادهاي فرهنگي و خيرخواهانه و بشردوستانه غربي گرفته اند و ميگيرند.
يك نكته ي بامزه: چند سال پيش گرداننده ي يكي از مجلات خارج از كشور از من مطلبي را براي چاپ گرفت. مجددا تلفن زد و گفتگو و مذاكره كه تكه اي از مقاله ام را بردارم تا دردسري ايجاد نشود. و من ميگفتم: نوشتن يعني مخاطره كردن. نوشته نميتواند كبريت بي خطر باشد. و او ميگفت: آره ولي من با اينا رفيقم… و من ميگفتم: خب كه چي؟ رفاقت شما چه ربطي به انتقاد من دارد؟ بالاخره گفتم: آقا بنويسيد هر كس مسئول نوشته خود است. خلاصه پس از چانه زدن ها و غيره آن مقاله چاپ شد و يادم هست كه براي صرفه جويي در مخارج پست حتي يكي دو نسخه از مطلبم را برايم نفرستاد. مانده تا ماه ها بعد… حتما از خود ميپرسيد اين كجايش بامزه است؟ بايست بگويم بامزگي قضيه در اين بود كه وقتي مجله به دستم رسيد در ابتداي مجله نوشته بودند:
«مسئوليت هر نوشته بر عهده نويسنده آن است.» بعد اضافه كرده اند:«انتشار مطالب اين نشريه، به هر شكل، مگر به قصد نقد و بررسي، فقط با اجازه كتبي مسئولان مجله ميسر است،» چي شد؟ مگر نميخواستيد بخنديد، بايست اينجا بخنديد ديگر!
طفلكي ها خجالت كشيده بودند و يا يادشان رفته بود بنويسند كه نويسنده كه اصلا به حساب نمي آيد كه حق و حقوقي داشته باشد. نويسنده ايراني در هر كجا كه باشد در سخت ترين شرايط و بدون هيچ گونه چشمداشتي بايد بنويسد و با جهان درگير شود و بقيه هم از دولت و ناشر و سردبير بر او سروري و آقايي كنند ديگر. نويسنده ايراني زير شلاق ناشر و يا تشر سردبير فقط بايد بنويسد و حرف هم نزند. هيش ساكت! بي صدا! حرف نباشد ها!