با پرچمی پر از پرنده

 کامبیز گیلانی

 

با پرنده

می مانم

با آسمانی

پر از گلوله

 

چکه

چکه

وقتی فراموشی

از چشم زخمی عشق

دامن سنگی زمین را

نشانه می گیرد،

با کوچه

می خوانم،

با آرزویی

هنوز زنده.

 

از قصه های پیچیده

نمی ترسم

از چشم های آتشینی

که دوزخ را

در شرمساری ابدی اش

در ابتدای تردید

می کارند.

 

جان

به مرگ نمی سپارم

پیش از آنکه

دستهایم را

به جنگل

بخشیده باشم.

 

با آزادی می مانم

با زمینی

پر از اشک.

 

چکه

چکه

چشم نابینا

از اندوهی دیوانه وار

چهره ی خشک راه را

به بازی می گیرد،

و من

همچنان

با پرنده می مانم

با کوچه می خوانم

و

با راه

حرف می زنم

 

من

از ناشناخته نمی ترسم

شناخته های دروغین

نمی رماندم

و

از کبوتری

که از رویایم

در ابتدای سفر

ربوده اند،

دل نمی کنم.

 

نه شب های بی فردا

نه قصه های بی امید

دیوار های ریخته

روزگار تردید

رفیقان نیمه راه

راههای بن بست،

 

نه زمینی پر از خون

نه بیچاره ای

در درون من

که خود را

در خاکستر روشنایی

می شوید،

مرا

نمی ترساند دیگر.

 

و

من

راه را ـ

با عشق،

با پرچمی پر از پرنده

که زمین را

از آن همه رنگ،

که روح را

نقاشی می کند

و

از آن همه نوای زندگی

که قلب را

جاودان می کند ـ

بر دوش می کشم

 

نه!

من نمی ترسم

من

از این همه

سر شکستگی،

پریشانی

و

تلخی غربت

نمی ترسم.

 

کوله بار من

زمین است

 

حرفه ام

زندگی

 

می روم

شانه ای بسازم

 

شانه ای

که رنج زمین را

تا روزگار رهایی

تاب آورد

 

شانه ای

به پهنای اراده ی انسان

 

می روم

آب را

با آفتاب،

 

کوچه را

با باغ،

 

عشق را

با قلب،

 

و

تو را

با چشم

آشتی دهم

 

چشمی

که

رویایش را

از یاد

نمی برد

هرگز!