برشت ما، برشت شما !

 برشت ما ، برشت شما! به مناسبت پنجاهمين سالروز مرگ برشت، نصرت شاد

اين مطلب پیش از این درسال 2001 درمجله نمايش چاپ آلمان منتشر شده، و اكنون بمناسبت سالمرگ برشت، مانیها آن را بازچاپ می کند:

 

                          

برشت شما كت هاي چرمي ميپوشيد، سيگار گران هاوانا مي كشيد ، ميخواست پزشك شود ، شماره پس اندازي دربانكهاي سوئيس داشت ، علاقه به كلكسيون و جمع آوري ماشين هاي مدل قديمي داشت ، عاشق زنان هنرمند و روشنفكر غيرفمينيست بود، مخالفتي علني با رفيق استالين نداشت ، باجناب خروشچف رويزيونيست، چاي مينوشيد ، يك خانه ييلاقي ، لب درياچه، حومه برلين شرقي داشت ، اجازه سفر به كشورهاي آنزمان پيمان ناتو داشت ، پول اقامت در هتلهاي دولوكس را به راحتي مي پرداخت ، ويسكي مينوشيد ، بعضي از نمايشنامه هايش را با كمك معشوقه هايش نوشت ، از برادر بزرگتر ، يعني كشور شوراها، جايزه گرفت ، در شهري در شمال مونيخ بدنيا آمد ؛ جايي كه اردوگاه اجباري قربانيان هيتلري شد، در بزرگترين تياتر شهر اجازه اشتغال يافت ، حزبي بود ، اشعار ايدئولوژيك مي سرود ، در ميانه سالي ، در سن 58 سالگي ، همچون ساعدي – و نه مثل بزرگ علوي و جمالزاده ، در سن 90 سالگي ، جان به جان آفرين داد . از طريق سازمان امنيت كشورش، يعني آلمان شرقي ، شكنجه نشد ، از دست نازي ها به آمريكا پناه برد ، و نه به كشور كارگران و دهقانان ، يعني ميهن شوراها !

          تمام اين حرفها و ادعاها را اكنون بعد از پايان جنگ سرد بين دو بلوك ، بعضي از منتقدان ادبي آمريكايي ، در كتابهاي جديد قطورشان مي نمايند و در كشور “شاعران و متفكران “ ، اينگونه آثار ترجمه شده را بصورت كتاب پرفروش سال ، در وسايل ارتباط جمعي ، شب و روز تبليغ ميكنند.

   ولي برشت ما ، اديبي بزرگ بود ، شاعري منتقد ، نمايشنامه نويسي انقلابي ، متفكري ديالكتيكي، جهانوطني انساندوست، با نظراتي سياسي-پيشگويانه بود . او براي خدمت به عدالت دست به قلم برد و براي خدمت به آزادي و ترقي، در فقر و گوشه گيري زندگي نمود ، در ساختمانهاي يك اطاقه دولتي . به جاي اتومبيل ضد گلوله ولوو سوئدي ، سوار اتوبوس شهري و دوچرخه قديمي اش ميشد . ماركس و انگلس و لنين و مائو گاهي هم هگل ، ميخواند. به انسانها احترام و توجه خاصي داشت . بعضي ازآثارش را از طريق كار جمعي ، بصورت گروهي نوشت ، نه با كمك زنان هنرپيشه همكار . از آمريكا همچون طاعون بدش مي آمد ، كشوري كه او را به بهانه كمونيست بودن به دادگاه كشاند . او طرفدار انقلاب جهاني و مخالف استثمار و مستعمره گرايي بود . او خواهان حقيقت و هنر، زيبايي و رفاه انسانها بود، به نويسندگاني چون گوركي ، پوشكين و چخوف، هاينه و ايبسن و بالزاك احترام ميگذاشت و براي ما ، او عظمت نامهايي چون هومر ، سقرات و گاهي هم بودا را دارا بود. بجاي بازي در تياتر دولتي شهر ، ما ميخواستيم او را در كارخانه ها ، مدارس و در خيابانهاي شهر به نمايش بگذاريم ؛ در ميان پابرهنه ها ، كلاه نمديها ،و آسمان جل ها !.

در آن زمان ، دوره جنگ سرد بين ابرقدرتها بود . آمريكا و شوروي تا دندان مسلح ، روبروي هم به صف ايستاده بودند . ماركس و مائو ممنوع بودند ، برشت و گوركي تا حدودي آزاد . ما آنها را نويسندگاني جالب يافتيم ، چون آنها با وجود سانسور، توانسته بودند از ديوار خفقان بگذرند و به ما دلگرمي بدهند.ما با پاره اي از آثار برشت چون : آدم ، آدم است مادر زندگي گاليله روزهاي كمون فراز و فرود حكومت رايش سوم داستانهاي آقاي كوينر- از طريق دوستان يا در بعضي از كتاب فروشيهاي شهر آشنا شديم . انسان براي دمكراسي به روشنگري نياز دارد و ما براي روشنگري ، سراغ مرحوم برشت رفتيم . امكان ديگري نبود ، آثار جالب قدغن بودند و آثار مبتذل را كسي نمي خواند . فقر و جهل و بيسوادي در جامعه ايران زمين، حاكم بود و ما پوپوليست ها و اتوپيست هاي زمان خود شديم . ما در حوالي ادبيات جوياي ناجي و مرهمي شديم . نقد و جامعه شناسي ادبي ميبايستي دست كم ما را از نظر روحي و زباني تقويت مي نمود و به ما اميد و دلگرمي ميداد . ادبيات مسئول و مبارز و مقاوم براي ما ؛ قهرمانان زمان خود!، مانند يك مذهب ، آرامبخش بود ، گاهي هم حالتي مقدسانه بخود ميگرفت .

سبكهاي ادبي و هنري مانند اگزيستنسياليسم و ادبيات سرگرم كننده و مكتب هنر براي هنر! در نزد ما قابل سرزنش بودند . ادبيات مي بايستي ما “پيشگامان“ را از زنگهاي جامعه ديكتاتوري-ايلياتي پاك و تميز مي نمود و عادات فردگرايي و منفعت طلبي را به كنار ميزد، همه چيز مي بايست در خدمت مبارزه و انقلاب و در راه “جنبش آزادي بخش“ مي بود.

فكر كنم وضع شما درخارج از كشور ، بهتر از ما مي بود . لابد بستني ايتاليايي مي خورديد و همراه خوبرويان ، عصرها به ديسكو ميرفتيد . آثار بورخس ، لوركا ، ماركز ، و نرودا ، را ميخوانديد و در خيابانها شعار :

 هوو ، هوو ، هومشي مين چه ، چه ، چه گوارا ، را سر ميداديد .

و ما در شبنامه ها ، شعارهاي آتشيني چون :

مرگ بر ديكتاتوري ! مرگ بر بورژوازي كمپرادور !

زنده باد آزادي خلق ! ، آزادي براي سخن !

يانكي گوو هوم ! ، ايران را سراسر ويتنام ميكنيم ، ايران را سراسر سياهكل مي كنيم ! ، و غيره مي نوشتيم.

ما مجبور شديم اغلب ادبيات و هنر را سياسي نماييم و مي خواستيم با بعضي از آثار برشت، فشار ديكتاتوري عريان را قدري تحمل پذير نماييم . و اكنون در ميان شما “خارج نشينان “ تمرين پلوراليسم ، دمكراسي ، و جمهوريخواهي لائيك ! مي كنيم تا شايد اين بار مكتب آزادي در مملكت مان عملي شود.

ما در آن روز فقط به نيكي از برشت ، گوركي، صمد ،خسرو، و ادبيات ياد خواهيم كرد و در ميدانهاي شهرها ، مجسمه هايي از آنان برپا خواهيم كرد ، همانطور كه بعضي از غربيها ، مجسمه هاي : حافظ ، خيام ، و رومي را در پاره اي از شهرهاي فرهنگي شان برپا نموده اند!.

Bertold Brecht 1898 – 14.8.1956