دو شعر از داوود صالحی

 داوود صالحی

برگان هنوز به دنیایند
سادلوحان
ما زمان حمورابی را بیاد نمی آوریم
دریغ از این زخم کهنه وپینه های خشک
هنوز مردم به کاهن ایستاده بر تپه گوش می کنند
پرده ها از ستاره ها آویزانند
وباغ خوشبختی با سرود بد بختی
تنبور زنان بر بام آسمان
ولگردان شبان آبستن
رهگذران کهکشان دور
در میان واژه و چراغ
پر می زنم
در ابرهای تیره گون
تا روباه جوجه پگاه را
به زندان اندوه نیفکند
حمورابی مهتاب گون می خندد
بر سنگی کشف ناشده و
خورشیدی در جیب .

16/6/82


می گویند یک دل جای دو عشق نیست
مارا ببین
کوشش میکنیم
تابریزیم درخمپاره دل مهر تمام مردم را
تا اینجا دل شدجای عشق بسیاری
پس بیخود نگوییم
یه دل جای 2 عشق نیست
دل ام شور می زند
در خواب خراب شهر
تا اینجا
جای 3 عشق در دلم تنگ می شود
ناچارام- عشق مردم را به ترکانم در شاخ گل این دفتر
و چند نام افریقایی بسوزانم
در زیر ارگ گر گرفته البرت شوایتزر
پوشاک نکته ها را در می آورم
گردن واژه ها را می زنم
در دلم پنهان از همسرم
گور عشق آتش گرفته را باد می زنم
آتش
در دره های تاریک فریاد می کشد
وایمان
تاج راز بقا را
از کوهستان ربوده است .
23/7/80