داستانی از رضا کاظمی

 داستانی از رضا کاظمی

توی آینه خیلی غریبه به نظر رسیدم.چند وقتی بود که به خودم فکر نکرده بودم.یعنی خودم را بیرون از خودم ندیده بودم.بعدا که وارد اتاق خواب شدم زنی خوابیده بود. زنی از جنس پوست و گوشت. مال هیچ شعری نبود.خوب که نگاه کرده همسرم بود.به خواب عمیقی رفته بود. بعد از خستگی کار روزانه خواب خیلی می چسبد.قبل از خواب عادت دارم …عادت داشتم کمی کتاب بخوانم .زیر نور زرد و قرمز آباژور و بعدش سیگاری روی بالکن دود کنم و سربگذارم روی بالش.

آن شب توی آینه هیچ چیز نبود.سبک توی هوا چرخیدم آمدم بالای سر همسرم و کشتمش.

تو اما آنجا نبودی.هیچ تکه ای از این اتفاقها را ندیدی بعد، از خودت چند تا صحنه گذاشتی لای رفتن به بالکن و سر گذاشتن روی بالش و زنم را کشتی.

همیشه تاکید داشت او را زن صدا نکنند یا خانم آقای … دوست داشت همیشه همسر خطاب شود.

روبروی تلویزیون نشسته ام. گوینده اخبار دارد دروغ می گوید.هیچ جسدی وجود نداشته. چون از اول هیچ زنی وجود نداشته اما می گویند من رئیس یک جنده خانه  بودم.تو می دانی که دروغ می گویند…تو خودت گفتی که نود درصد خبرهایی که برای ما می خوانی دروغ است و من هم توی تمام داستانهایم نوشته ام… توی شکمت بچه ای نداشتی.اصلا ما بچه دار نمی شدیم. من همیشه از وقتی بالغ شدم فکر می کردم عقیمم…اما نوشته های تو عقیم نبود.حسابی مخ ما را به کار میگرفت و ساعتها درباره آنها بحث می کردیم. مثلا آن صحنه ای که داستان را ول کردی و رفتی توی خانه نویسنده.وقتی باران می آمد و نویسنده داشت جان می داد . وقتی صدای در  را شنید و دید تو برگشته ای و بعد آرام چشمهایش را بستی و رفتی توی دستشویی و بعد سبک پریدی روی هوای سنگین اتاق و صاف آمدی بالای سرم و توی چشمهایم نگاه کردی و بالش را نگذاشتی زیر سرت گذاشتی روی دماغ و دهان من…

تو را صدا می کنم. داری داستانم را می خوانی، بی اجازه. بارها تذکر داده ام اما توجه نمی کنی انگار که مرده باشی و حالا این روحت هست که دارد داستان می خواند می آیم جلو . می ترسم بهت دست بزنم و تو جسم نباشی…خواب باشی.می روم روی بالکن. زنی جنده آن ور خیابان دارد سوار ماشینی می شود.سیگار را می سوزانم…چند وقتی بود که داستانها را تایپ می کردم و دیگر نمی نوشتم.دست خطم هم خیلی بد شده بود حالا هم بد است… مشکل از سه روز پیش شروع شد که آمدند ریختند و کامپیوتر و تمام کتابها و پوشه ها را بردند و بعد تو را کشتند. حالا هم می نویسم که یادم باشد که چی شد… همه ش می ترسم که آلزایمر باشد که مثل خوره دارد شهر و خانه را می گیرد از من …یا تو که نیستی و من که شلوارم را خیس می کنم…توی قاب هنوز جوان بودم.وقتی که داشتم می مردم و شما مدام بالای سرم پچ پچ می کردید … حالم  داشت به هم  می خورد  از گریه های مصنوعی تان … حالم به هم می خورد از این همه خبرهای دروغی که برای شما می خوانم…هیچوقت اینقدر پیر نشده بودی درست مثل اینکه داشتی فیلم بازی می کردی دو تا دست و پا تکان دادی و خیلی سریعتر از آنکه فکرش را بکنم آرام شدی. .سرفه های خشک امانم را بریده. باید فکری کنم… تا مغزم را نترکانده اند که بعدش قاعدتا  نمی توام فکر کنم… تو که می دانی من هیچوقت رئیس جنده خانه نبوده ام…

 سه شنبه 19/8/83   لاهیجان