ششمين سالمرگ شاملو

 گزارشی از مراسم ششمين سالمرگ احمد شاملو، سپيده جديرى

دوم مرداد ماه 1385، مراسم ششمين سالمرگ احمد شاملو، آفريننده شعر سپيد ايران را دوستدارانش در امامزاده طاهر کرج برگزار کردند.
خبرگزارى ميراث فرهنگى_ کتاب_ آقا سيد موسى خواند:, دختراى ننه دريا! کومه مون سرد و سياس. چش اميدمون اول به خدا، بعد به شماس…, و همه با او همصدا شديم تا چشم اميدش را نااميد نکرده باشيم.

کشاورزى که هر سال دوم مرداد ماه از بهشهر خودش را به مزار شاملو مى رساند تا شعرهاى شاعر آزادى و احساس را با لهجه شيرين و دهان بى دندانش از حفظ بخواند، امسال در ششمين سالمرگ بامداد سرزمين ايران هم حضور خودش را با آواز دادن چند شعر بلند او اعلام مى کند.
آى عشق! آى عشق! چهره ى سُرخت پيدا نيست…
زمان: دوشنبه دوم مرداد ماه 1385.
مکان: کنار کوچکترين سنگ آرامگاه امامزاده طاهر که غنودن بزرگترين انديشه ها را سقف شده است؛ کنار سنگ مزار شاملو.
هنوز ساعت موعودمان، ساعت پنج عصر نشده اما جمعيتى نه چندان کوچک کنار سنگ کوچک قصه ما جمع شده اند؛ قصه استوارى انديشه زير سنگهايى که يک به يک، سال به سال، عيد به عيد شکسته شدند و سرانجام جاى خود را به اين سنگ کوچک دادند.
جمعيت که شروع مى کند به خواندن شعرهاى شاملو، سياوش، پسرش از راه مى رسد، يک دسته پوستر چهره شاملو از دستهايش در يک چشم به هم زدن ناپديد مى شود؛ مردم پوسترها را از دست هم مى کشند و آنها که دستشان خالى مى ماند با حسرت به چهره اى که روى اين پوسترها نقش بسته و از آنها دور مى شود، نگاه مى کنند…
سياوش شاملو مى ايستد بالاى مزار پدر، ميان خيل جمعيتى که لحظه به لحظه بزرگتر مى شود:, امروز اينجا جمع شده ايم تا اعلام کنيم که از انديشه هاى انسان دوستانه شاملو حمايت خواهيم کرد.,
نگاه ها از چهره سياوش به سمت سنگ کوچک پايين مى آيد و روى آن متوقف مى شود.
و سياوش مى گويد:, تنديس يادمان شاملو در دل تک تک ايرانيان هست. اشعار شاملو چه در ذهن دوستان و چه در ذهن دشمنانش به حيات خود ادامه داده اند، حتى در ذهن آنها که دوستش نداشتند.,
او رو به جمعيت مى گويد:, شاملو بر فکر و جان ما نشسته و کسى نمى تواند او را از ذهن ما زايل کند.,
پسرى که شبيه ترين چهره را در ميان فرزندان بامداد به چهره او دارد، سخن خود را اين گونه به پايان مى برد:, شاملو در فکر و حافظه تاريخى ملت ايران جاى دارد., و شور مردم دوچندان مى شود.
دوباره بازار شعرخوانى داغ مى شود: با چشم ها/ ز حيرت اين صبح نا به جاى/ خشکيده بر دريچه ى خورشيد چارتاق/ بر تارک سپيده ى اين روز پا به زاي،/ دستان بسته ام را/ آزاد کردم از/ زنجيرهاى خواب…
بعد على اشرف درويشيان درميان جمعيتى که گ رد گور کوچک شاملوى بزرگ حلقه زده است، مى ايستد و يادى از شش سال قبل مى کند که در تشييع پيکر بامداد، هزاران تن از مردم، از هر قشر و طبقه اى در آن شرکت کرده بودند و سرود "اى ايران" و شعرهاى شاملو را با صداى بلند مى خواندند.
درويشيان آنگاه مى گويد:, شاملو از بنيان گذاران کانون نويسندگان بود و در تمام عمرش براى بدست آوردن آزادى انديشه و بيان مبارزه کرد. ما، استقلال و عدم وابستگى خودمان را نتيجه فعاليتهاى انسانهايى چون شاملو مى دانيم.,
شعرهاى شاملو يکى پس از ديگرى و با صداهاى مختلف در گوشمان مى پيچد و با صداهاى ديگرى تکرار مى شود… چشم که مى گردانم مى بينم ميان آن همه جمعيت، فقط على باباچاهي، عمران صلاحي، على اشرف درويشيان، محمدرضا پورجعفري، محمد بهارلو، مهين خديوي، على عبداللهي، پگاه احمدى و ميترا الياتى را مى شناسم؛ بامداد، شاعر مردم است، شاعر همه مردم، نه فقط شاعران، نويسندگان و اهالى مطبوعات. همه مردم يعنى آقا سيد موساى کشاورز، يعنى پيرمرد نظافتچى که کمى آن طرف تر، کنار مزار م. آزاد، محمد مختارى و محمد جعفر پوينده، در يک دست جارويش را گرفته و دست ديگر را به دست جوانانى داده است که گرد مزارها مى چرخند، دست هايشان را در دست هم، بالا مى گيرند و مى خوانند: ,اى ايران، اى مرز پرگهر…,
کم کم هوا رو به تاريکى مى رود، ساعت از هفت و نيم غروب هم گذشته اما مجرى مراسم مژده مى دهد که سيمين بهبهاني، بانوى غزل ايران هم به زودى از راه خواهد رسيد. پس منتظر مى مانيم… و او پس از انتظار طولانى مان سرانجام با لبخند هميشگى اش به جمعيت مى پيوندد. اين بار لبخندش از سر شوق ديدن جمعيتى چنين عظيم بر مزار شاعرشان است:, خوش آمديد به مزار بزرگمرد شعر ايران. مزارى که سنگش را چندين بار تکه تکه کرده اند… او زنده است. او هميشه استوارتر از هر ستون سنگى ايستاده است و سقف ايران را بر شانه ها دارد.,
بعد همگان يکصدا ترانه "مرغ سحر" را سر مى دهند: مرغ سحر ناله سر کن/ داغ مرا تازه تر کن…
شعر مى خوانند و شعر مى خوانند تا پاسى از شب.

لینک‌های مرتبط: ویژه‌نامه‌ی احمد شاملو در مانیها