بند

سهراب روشن

 

 امروز،از صبح تو بند چو افتاده بود،چاقال آوردن. گنده منده ها همه دندون تيز كرده بودن. منتظر بودن شب بشه.هنوز خوب يارو رو نديده بودم. ميگفتن: بچه سوسوله،خوب چيزيه. ممل ديگه كهنه شده. تش اومده بالا. بدبخت اون روزاي اول نميزاش بش دست بزنن. طرف هيشكس نمي رفت. آخرشم اكبر گوش بر شب زوركي خوابوندتش. واسه خودش يليه. ازش حساب ميبرن. ميگن هركيو ميزده گوششو ميبريده ميذاشه كف دسش. به قول خودش نشون دارش ميكرده. دفه آخرم جاي اينكه گوش طرفو ببره،خرخرشو بريده. خودش اينطوري ميگه. تخفيف خورده ابدي شده. از صبح هم راه افتاده تو بند،دنبال يارو. به هركيم ميرسه ميگه: مملو ولش،نون تو جديدس.

 اينجور كه بوش ميادفقط من و اسي تو نخ يارو نيسيم. من كه اهلش نيسم. يه ماه ديگه دارم بعدش خلاص. اسيم هفته ديگه مرخصه. خودش ميگه اهلش نيس. ولي شك دارم. طرفاي ظهر يارو كه از جلومون رد ميشد اسي چشش تا ته كاليدور دنبالش بود. بش ميگم. ميگم: كلك بدت نيومده ها! ميخنده. ميگه: بيخيل بابا، تو ميري ما فقط واسه يه نفر دندونامون تيزه. ميدونم كيو ميگه. ميگه: تو ميري خلاص كه بشم، يراس ميرم يارو رو خفت ميكنم، خشتكشو ميكشم پائين، يه خط در كونش ميندازم، تا يادش باشه دور آبجي مارو باس خيط بكشه. هر كاري كه بگه ميكنه، ميدونم كه ميكنه. ميگم: ولش كن بابا. يارو رو كه يه بار زديش، ديگه چي ميخواي؟ اكبر داره رد ميشه. جلو سلول واميسه، ميگه:مش اسي، چاقالو ديدي؟……بد چيزي نيس ها! اسي ميگه: جمع كن بابا حوصله داري. مرتيكه چاقال باز! اكبر ميگه: پخ…….نكه خوت نيسي! حالا عالم ميدونن شخسيشو داره! بعد ميره. اسي ميگه: چي چي؟! الكي آدم واسه ناموسش شيش ماه بيوفته هلدوني. دهنم سرويس شده تو ميري. نكه خيالت اينجا واسم سخته ها، نه برار واسمون اينجا بهشته. بلند ميشم ميرم جلو در سلول، اكبرو كه دنبال يارو افتاده ببينم. ميگم: پس چي؟ ميگه: كونم ميسوزه. يارو راس راس تو خيابون راه ميره،اونوقت ما سر آبجيمون باس آبخونك هورت بكشيم. ميام سر جام ميشينم. ميگم: اكبرم مث كه نميخواد بيخيال يارو شه! دو تا سيگار روشن ميكنه، يكيشو ميده به من. ميگه اينجا خياليم نيس. ميدونم، برم بيرون دلت واسم تنگ ميشه…….خطرو ميندازم، بر ميگردم ور دلت. خيالت اينجا ولت ميكنم؟ كركر ميزنه زير خنده.

واسه خودش لاتيه. تو بند كلي ازش حساب ميبرن. كاري به كار كسي نداره، كاريم به كارش ندارن. فقط اون روزاي اول كه اومده بوده بند، چند تا از گنده هاي بند و زده بوده،غير از اكبر گوش بر. ميگفت: تخم نكردم باش سر شاخ شم، خيلي خره.

تو بند رسمه، تازه واردو بايد نطقشو كشيد، تا فردا دم در نياره. منم روزاي اول اسي پشتم در اومد. ميگفت: ريختتو ديدم فهميدم اينكاره نيسي. تو ميري نبودم خورده بودنت. همون روزاي اول حرف در آوردن اسي چاقال شخسي گير آورده. چند دفه كه عروده كشيد همه لال شدن. از اون به بعد كسي كاري به كارم نداره، جز اكبر. هنوزم بعضي وقتا شوخي شوخي تيكه مي پرونه. مام چيزي نميگيم.

اسي ميگه دود ميكني؟ يه نخ اشنو بهم ميده، يه نخ هم خودش ميذاره گوشه لبش. سيگارامونو كه روشن مي كنيم يارو دوباره رد ميشه. اسي ميگه: تو ميري يارو خوش اينكارس، كرم داره. از صب راه افتاده نمايش ميده. خياليه واسه شب مشتري جور كنه. ميگم: امشب اكبر جشن ميگيره. ميگه: آره تو ميري. همه جا سپرده هيشكش نباس به يارو دس بزنه. اول خوش باس بره. ميگم: بدبخت! ميگه: نميدونه با كي طرفه. شرط ميبندم فردا صب نتونه راه بره. ميگم: باز خوبيش اينه كه از همين امشب تو سلول ميخوابه. كركر ميزنه زير خنده.

رسمه، از قرنطينه كه مياي تو بند، چند وقت بايد تو كاليدور كف خوابي كني. تو سلولا جا واسه خوابيدن همه نيس. قديميا كه برن يواش يواش جديدا قديمي ميشن، ميرن تو سلول. منم از روز اول تو سلول خوابيدم. اسي برم داشت برد تو سلول. بقيه اول كمي قر زدنجاشون تنگ ميشه. اسي چند تا چشم قره رفت همه ساكت شدن. همون موقع هم بيخ گوشم گفت: يادت باشه. فقط طاقباز ميكپي. نصف شب حوص نكني يوري شي،من كه حوصله نرم صب شلوارتو بكشم بالا.

تو بند همه عادت دارن طاقباز بخوابن. دلم واسه يارو ميسوزه كه كسي چيزي بش نگفته،ميخواد هي غلت بزنه. صبح بايد به فكر يه شلوار ديگه باشه. خندم ميگيره. به اسي ميگم. ميزنه زير خنده. ميگه: نه تو ميري،يارو رو مگه نديدي؟ ميگم كه اينكارس. خوش لخت ميشه واست. كر كر ميزنه زير خنده.

نهارو ميارن. نفري يه كاسه عدسي. هركي واسه اولين بار بخوره بالا مياره. ردخور نداره. مزه گل ميده لامصب. منكه اولين بار عق زدم،بالا آوردم تو كاسه. ياد يارو مي افتم كه حالا مي خواد بالا بياره. به اسي ميگم. جفتي ميزنيم زير خنده. شروع ميكنم خوردن. اسي هم ميخوره. ميگم: عادت ميكنه. ميگه: نه بابا يارو بچه سوسوله. عمريم اينجا باشه عادت نمي كنه. آدمش نيس.يه سنگ زير دندونام صدا ميكنه. درش ميارم، ميگم:اسي تخته سنگو! ميندازم كف دسش. نگاش ميكنه. ميگه: اصلا حاليم نيس واسه چي آوردنش اينجا. تو ميري الان باس تو خيابون دختر بازي ميكرد. جاش اينجا نيس. سنگو ميندازه كنار، شروع ميكنه خوردن.

منم جام اينجا نيس. اصلا نفهميدم. اومدم سوا كنم، يارو فحش مادر داد. نفهميدم از كجا شيشه شيكسته دسم اومد. بلدم نبودم، جاي اينكه خط بندازم، فرو كردم تو شيكمش. شانس آوردم زنده موند. شيش ماه بستن به ريشم با كلي ديه. همون اولا واسه اسي تعريف كردم. خنديد. ميگفت: تو باس جاي تيزي خودكار دست بيگيري، يارو رو باس اخش ميكردي،باس اوفش ميكردي. آخه تو رو چه به تيزي خور كردن؟ كركر ميزنه زير خنده.

خودشم چاقو رو فرو كرده بود. به قول خودش تيزي رو تو يارو جا گذاشته. ميگفت:حيف شد. خيلي خوش دس بود. ميشد چار پنج نفرو باش راحت خط خطي كرد. ميگفت:يكي ديگه تو خونه دارم. اگه ننم ننداخته باشش دور، با همون يارو رو سرويسش ميكنم. ميگفت : ننم خوش واسم خريده. خوش دسرو ميگم، سوقاتي. بعدم پشيمون شده بود، چند بار خواست دو درش كنه نتونس. قدرشو ميدونسم. خوب چيزي بود. هميشه بام بود. سر همين نتونس. ميگفت: آقام خدا بيامرز هميشه ميگفت، مرد به چاقوش مرده. گفتم مگه باباتم اهل تيزي ميزي بوده؟ ميگفت: واسه خوش لاتي بوده. ميگن دسش پر بوده، يه تنه هف هش نفرو حريف بوده. آخرشم نصف شبي مست بوده، ناقافل ميريزن سرش،آشولاشش ميكنن نامردا. پيداش كه كردن دسش خالي بوده. خوار كثه ها امونش ندادن تيزيشو بكشه. اينارو كه ميگفت ميخنديد. چشاش پر اشك بود، اما ميخنديد.

بعد از ظهر اسي ملاقاتي داشت. موقع برگشتن يه بسته اشنو گرفته بود. ميگفت: ننم خرجي آورده واسم. نميدونم بيچاره از كجا مياره؟ ميگه خرج سيگارت. هر چي ميگم نمي خوام تو كلش نميره. دو تا سيگار روشن ميكنه يكيشو ميده به من.

پول منم تموم شده. اسي از اولش قرار گذاشت همخرج باشيم. ولي باز سختمه. اسي ميگه:ننم ميگفت بيرون كه رفتم مي خواد واسم قربوني كنه. ميخواسم بگم بذا باشه واسه دفه بعد. بيچاره نميدونه ميخوام برگردم اين تو. ميگم پس جيگررو افتاديم. يارو دوباره رد ميشه. ميگم: هي اسي، يارو رو! ميگه: ميگفت: بيرون كه اومدي واست زن ميگيرم. خياليه زنم بده آدم ميشم. ميخندم. ميگه: بيچاره خيالاتي شده. خياليه برم بيرون همه چيز درست ميشه. كركر ميزنه زير خنده.

اكبر گوش بر از اول شب افتاده دنبال يارو موس موس ميكنه. اسي ميگه: تو ميري كارش تمومه. اكبر همين امشب ترتيبشو ميده. ميگم: اسي، جون تو يارو اهلش نيس. اصلا پا نميده. يه سره داره در ميره. ميگه: داره ناز ميكنه. نباشه هم اكبر الكي خر زور نيس. زوري ميگيردش. شب جاش تو سلول اكبره، از فردا شبم همه سلولارو دوره ميكنه،راه ميافته. ميگم: تا خودش نخواد كه نميشه. ميگه: ممل مگه اول خوش كشيد پائين؟ همين اكبر زور گيرش كرد. خيلي خر زوره، تو ميري خود من تخم نميكنم به پروپاش بپيچم. ميگم: توهم زيادي گندش ميكني. ميگه: بابا ما عمريه اين كاره ايم. طرفو ببينيم ميفهميم زديم يا خورديم.

شب اكبر گوش بر يارو رو زوري برد تو سلول. خاموشي رو كه زدن سرو صداهاي بند خوابيد. اسي در گوشم ميگه: تو ميري الان لنگاي يارو رو هوا دارن تاب ميخورن. كركر ميزنه زير خنده. ياد حرف اسي ميافتم كه يارو صب نميتونه راه بره. كلي ميخندم. اسي ميگه: آره تو ميري، الان يارو حسابي راه افتاده. كركر ميزنه زير خنده.

صبح كه بيدار شدم اسي نبود. همه داشتن ميدويدن سمت سلول اكبر. قشقرقي بود. هيشكي به هيشكي نبود. اسي ميگفت: اكبر ترتيبشو ميده. دويدم تو سلول اكبر. يارو گوشه سلول تو خون مچاله شده بود. نامرد با شيشه مربا شيكسته خرخرشو بريده بود. خون كف سلولو قرمز كرده بود. همه ميدونسن كار كيه. يارو لابد نميذاشه. اكبر غيبش زده بود.

مامورا ريختن، همه رو از سلول ريختن بيرون، به ضرب كابل. اسي دستمو گرفت كشيد تو سلول. دو تا اشنو روشن كرد يكيشو داد دسم، گفت: دود كن آخريه. پاكت خالي رو مچاله كرد، انداخت كنار. سرش يه سره پائين بود. حسابي فكري بود. به سيگارش پك نميزد. فقط با آتيشش رو زمين بازي ميكرد. گفتم: چته؟! نگام كرد. بغض كرده بود. گفت:بيچاره الان باس تو خيابون دختر بازي ميكرد،……نامرد!! سرشو انداخت پائين. قطره هاي اشك شروع كردن از چشاش پائين ريختن. گفتم: هوي، چته؟!! گفت: بابامو يادته؟گفتم: چي؟ گفت: چيزائي كه از بابام واست گفتم، يادته؟……نامردا امونش نداده بودن…..اگه تيزيش دسش بود………نامرد!!! بلند شد، سيگارشو انداخت. گفت: همينجا ميگيري ميشيني، از جاتم جم نميخوري. گفتم: كجا؟ گفت: خفه! فقط بشين. ضرم نزن. جم نميخوريا! رفت. خواستم دنبالش برم. برگشت، گفت: دنبالم بياي تو ميري ميزنم داغونت ميكنم. برگشتم نشسم.

چند دقيقه بعد دوباره سرو صداتو بند بلند شد. همه ميدويدن ته كاليدور. پا شدم دويدم. اسي رو كه ديدم خشكم زد. افتاده بود رو زمين، تو خون. يه شيشه شيكسه تا ته تو سينش جا شده بود. مامورا ريخته بودن اكبرو دسبند زده بودن. اكبر ميگفت: بچه پر رو بود. يكي از مامورا با كابل كوبيد تو صورتش، خورد زمين. دويوم سمتش. خواسم بپرم روش كه همون مامور يكي هم تو صورت من كوبيد. تلو تلو خوردم، ولو شدم تو خون. برگشتم اسي رو نگاه كردم. چشاش باز بود. حس كردم تو چشاش اشك جمع شده، داره گريه ميكنه.

شيش روز بيشتر نداشت. ميگفت: دوباره بر ميگردم همينجا. ميگفت: تخم نميكنم باش سر شاخ شم. مي گفت: بابامو يادته؟ ميگفت مرد به چاقوش مرده…..اگه دسش پر بود…..نامرد امونش نداده بود.

اسي جلوم افتاده بود…با دستهاي خالي.

 

 

    تمام