در چرخش یک باور

 کامبیز گیلانی

 

آدم عجیبی بود؛ ساکت و مرموز. چشمهایش، درد غمگینی را به من منتقل می کردند. دلیلش را نمی فهمیدم. گاهی، فکر می کردم مشکی اند. دقت که می کردم، سفیدی ی کم رنگی، خود را از آن همه سیاهی، جدا می کرد. سن اش را نمی توانستم تخمین بزنم. گاهی، فکر می کردم که چهل و چهار ـ پنج سالی دارد. گاهی هم، کمتر از شصت سال بنظر نمی رسید. بعضی وقتها، ازش می ترسیدم. حس می کردم، همه چیز مرا می داند.

شاید، این مرد، اولین کسی باشد که هنوز هم، وقتی بیاد می آورمش، حس ناشناخته ای، آزارم می دهد. چیزی که نمی فهمم اش. بارها به خودم گفته ام، او که با من کاری نکرده است که رنجم داده باشد ، پس، این حس، بی هوده است؛ باید آن را از خودم دور کنم. با این وجود، مثل آدمهای دیگر، که به ذهن و زندگی ام، راه گشوده اند، پر کشیده اند و رفته اند، ناپدید نمی شود.

 

قد بلند و کشیده بود؛ به اندام. مو های جو گندمی اش، پر پشت بودند. همیشه، کت و شلوار مشکی می پوشید، با پیراهن و کراواتی به همان رنگ. اما، کفش و جورابش سفید بودند. ترکیبی، که هم به دل می نشست، هم تویش را خالی اش می کرد. و از همه غریب تر، موج نگاهش بود. به ویژه، وقتی که واژه هایی آرام، آن نگاه را همراهی می کردند. آرامشی، نه از آن نوع که مرا آرام کند، بلکه، در من وحشت ایجاد می کرد. وحشتی که رفته رفته، در حس و اندیشه، جا می گشود و پیش می رفت.

 با دیگران هم که در موردش صحبت می کردم، با نظرهای مشابهی رو به رو می شدم. آدم نمی دانست که باید حرفهایش را باور کند، یا بشدت به آنها مشکوک باشد. مرزی نمی شد تعیین کرد. نتیجه گیری نمی شد کرد. همین موضوع، بیشتر از بقیه ی چیزها، اذیتم می کرد. من باید یکجوری قضاوت می کردم. باید به ترتیبی، ماهیتش را برای خودم، مشخص می کردم. باید پی می بردم که بالاخره جزو خوبهاست یا بدها؟ جزو آدم های الکی است یاجدی؟ اعصابم را خرد کرده بود. هرجا به نقطه ای می رسیدم، که وقت نتیجه گیری بود، کاری می کرد، یا حرفی می زد که دوباره به نقطه ی دیگری، پرتاب می شدم. نه می توانستم فهمیده ارزیابی اش کنم، نه نفهم.

حتا نمی توانستم بفهمم که از آن آدمهایی است که از هر چیزی، فلسفه ای، مرامی، کمی آموخته است یا نه. تا می آمدم به این جواب برسم، که نمی داند، و همین جوری چیزی پرانده است، یک دفعه ، حس می کردم ، پشتش قرار گرفته ام، و، دارد مرا با خودش می برد. و تا می آمدم در همان زمینه، درجه ی آگاهی اش را محک بزنم، حس می کردم، هیچی بارش نیست.

هرگز فکر نمی کردم، چنین آدمی وجود داشته باشد، از آن بدتر اینکه، من با او سر و کار پیدا کنم. کسی که تا این اندازه، مرا ناتوان نشان دهد. با آن همه آموزش و تجربه، براستی احساس درماندگی می کردم.

 

 

 

هیچ موجی، طاقت تحمل موجی دیگر را نداشت. در امتداد ساحل، پایم را روی سنگریزه ها می سراندم. صدای چرق چرق شان، در صدای تند امواج گم می شد؛ و خورشید، به آرامی می رفت که خود را زیر کوهه ی ابر های پراکنده مخفی کند.

یکباره، چشمم به سایه ای افتاد. جا خوردم. ولی حسی به سمت آن، هلم می داد. با گامهایی آرام اما مصمم، خودم را به آن نزدیک کردم. تصویر، روشن تر می شد. کسی روی تخته سنگی، چمباتمه زده و به دریا خیره شده بود.

انگار این اتفاق، نه موضوع دیروز، که مورد همین امروز است. انگار همین الان دارد اتفاق می افتد؛ همین الان الان.

به سایه نزدیک می شوم؛ نزدیک نزدیک.

مردی است یکسره مشکی، با کفشی سپید. تنها، ما دو نفر در ساحل هستیم. حسی نگفتنی و ناشناس مرا با خود می برد.

ــ دریایه زیباییه، نه؟

حرفی نمی زند. حتا سرش را هم بر نمی گرداند. برای لحظه ای از ذهنم می گذرد که از کنارش  بگذرم. فکر بی هوده ای است. نمی توانم.

ــ مخصوصا، وقتی که این موجا این جوری از سر و کول هم بالا می رن، خیلی تماشایی می شن. نه؟

منتظر جواب می مانم. چیزی نمی گوید. هیچ واکنشی هم نشان نمی دهد. شاید صدایم را نشنیده است. از پهلو، خودم را به او نزدیک می کنم که ببیندم. حس می کنم، دارد مرا می پاید.

ــ یواش یواش داره بارون می گیره، حالت دریا نشون میده که توفانی تو راس.

هنوز هم صدایی از او در نمی آید.

ــ روزگاره دردناکی شده، آدما بد جور بی حوصله شده ن.

بی اختیار، سبیل یک دست سفیدش، نظرم را به خود جلب می کند. سر و وضع مناسبی دارد، باید هم سن و سال خودم باشد.حس می کنم باید به زبان بیاورمش. ادامه می دهم.

ــ آدم تو غربت، همیشه دنبال همزبون می گرده.حالا اگه هم وطنش نبود، نبود. کسی، که بشه با هاش حرف زد.کسی که حرف آدمو بفهمه.

باد تندی می وزد.آب، بالا می آید و خودش را تا یک متری پای من می کشاند.

ــ من تازه به این شهر اومدم. البته، قرارم نیست که مدت زیادی بمونم. موقتی یه.

حتا تکان هم نمی خورد. به نقطه ای از دریا، خیره مانده است. پلک هم به ندرت می زند. تا می خواهم چیزی بگویم، صدای رعد آسمان، میخکوبم می کند. جا می خورم. کمی عقب می کشم. تصمیم می گیرم، به محل اقامتم، که مسافرخانه ی کوچکی در مرکز شهر است، برگردم.

ــ به هر حال از آشنایی با شما خوش وقت شده م.

بر می گردم، پایم را روی سنگریزه ها می سایم و راه می افتم. هنوز ده قدمی دور نشده ام، که حس می کنم، چیزی در سمت چپم، در حرکت است. همین جوری، سرم را به آن سو می گردانم. یکهو از ترس خشکم می زند. طوری، که حس می کنم، الان است که قلبم از دهان بیرون بزند.

شانه به شانه ی من می آید. انگار سایه است؛ سایه ی خود من.

ــ اما من که هنوز خودمو معرفی نکرده م.

آرام، جدی و عمیق حرف می زند. چشم هایش چقدر سیاهند. انگار حفره هایی تاریک، تا اعماق خود، مرا با خود می کشانند. حیرتی ترس آور، شانه هایم را، بشدت به سمت زمین فشار می دهد. آسمان، تیره می شود. لکه های ابر، ترکیده اند و باران، سرازیر شده است. طبل های آسمانی به صدا در آمده اند.

ــ از بارون که نمی ترسی؟

زبانم بند آمده است. می خواهم جوابش را بدهم، قدرتش را ندارم.

ــ از غربت می گفتی. از همزبونی. می دونی این از اون چیزایه خیلی سخته. کی باید با کی همزبون باشه ؟ آخه این همزبونی باید چی باشه؟ آدم اول باید با خودش همزبون بشه، بعد با بقیه. اونایی که امروز یه حرف می زنن، فردا یه حرف، که نمی تونن همزبونایه مناسبی باشن. دنبال اینا که نمی گردی؟

از ذهنم می گذرد که چرا صدای نزدیک شدنش به خودم را نشنیده بودم. نگاهی به کفش هایش می اندازم. معمولی است. ته آن هم باید چرمی باشد، پس چرا صدایی از آن در نیامد؟

غافلگیر شده ام. با این که، از خیال پردازی، خودم را دور نگه می دارم، حجم سنگینی از آشفتگی تخیلی، ذهنم را در اشغال خود در آورده است.

ــ آدم باید، اول از غربت وجود خودش خلاص بشه. اون وقته که این رعد و موج، تکونش نمی ده. اونوقته که، تو زندگی، گول خیلی از این موجا و صداهای مصنوعی رو نمی خوره.

به آسمان اشاره می کند و ادامه می دهد:

ــ برق آسمون ترس نداره. ولی یه وقتم دیدی زد و آدمو نصف کرد، آتیش زد و دود کرد.

انگار زبانم گشوده می شود. با یک جور دقت که دوش به دوش ترس حرکت می کند، می گویم:

ــ خب اگه آدم نتر سه، بیخودی خوده شو به خطر میندازه. اما همین از ترس استفاده کردنم، راه و رسمی داره که باید شناختش.

ــ اون آموزش به اندیشه بر می گرده، درحالی که ترس یه حسه؛ حسی که می شه تغییرش داد.

ــ خب معلومه که میشه با شناخت، خیلی حسارو هم تغییر داد. خیلی ها با پی بردن به ماهیت خوده شون، جامعه و هستی، سعی می کنن تو اون تغییر و تحول، نقش داشته باشن. و تو این مسیر، با تطبیق دادن با خودش، با محیط زندگی ای که با اون حرکته شو شروع می کنه، میره سراغ راه حل های بعدی.

ــ یعنی در واقع، قبل از این که بفهمه چرا تو اون محیط قرار گرفته، یا بفهمه که خودش کیه، باید یاد بگیره چه جوری خوده شو تطبیق بده ، نه؟

ــ به عبارتی، بله.

نگاهش را روی موج می نشاند. موجی که با شلاق با ساحل حرف می زند.

ــ واسه همینم این جوری زندگی می کنیم دیگه. از همه چیز حرف می زنیم، راه باز می کنیم، تاریخ می سازیم، تو خوده مون غرق می شیم، ولی هیچ وقت آرامش نداریم، همیشه از یه چیزی می ترسیم. همیشه آماده ییم که خوده مونو واسه ی یه خیال واهی از عمق زندگی جدا کنیم. اسمش می ذاریم موفقیت. دو دستی به یه چیزی چسبیدیم. اسمش گذاشتیم زندگی.

ــ خب، این مسیر تکامله انسانه. آدم که نمی تونه مثل دریا، کوه یا جنگل باشه.

نگاهش را در چشمهای کنجکاوم می کارد و با آرامش، می گوید:

ــ آشنایی با تو، تغییری تو من بوجود نیاوورد. حالا باید از یه طرف دیگه برم. ولی بازم همدیگه رو می بینیم.

دستم را به طرفش دراز می کنم. چشمش، برای لحظه ای روی دستم، ثابت می ماند. بعد آن را در دستش می گیرد. چقدر داغ است؛ وحشتناک داغ.

ــ راستی شما از کجا میاین؟

نمی دانم چرا پرسیده ام. نگاهش را به سمت دریا می چرخاند و کوتاه می گوید:

ــ از جایی که از اینجا، چندان هم دور نیست.

ــ ببخشین پرسیدم، بدون فکر بود.

ــ بازم همدیگه رو می بینیم، حتا شاید تو هتل شما.

دستم را رها می کند و به سمت صخره های رو به روی دریا راه می افتد. دقت می کنم که صدای برخورد کفش اش را با سنگریزه ها بشنوم. پشت سرش، رعدی، هوا را می ترکاند. بر می گردم و برای لحظه ای به دور و برم خیره می شوم. دریا، توفانی شده است؛ حالا دیگر، آب، به پای کفشم رسیده. دو باره به همان سمت می چرخم و راه می افتم  که خودم را به جاده برسانم و بی اختیار، نگاهی به دور و بر می اندازم؛ سعی می کنم ببینم به کدام سمت می رود، اثری از او نیست.

 

آشنایی ی شگفت انگیزی بود؛ همه چیزش. سه ماهی در آن شهر ماندم. اما دیگر نه آسمانش را آن طور دیدم، نه دریایش را. آن مرد را پس از آن، چند بار دیگر هم دیدم. او با چند نفر ی آشنا شده بود. ما همه در آن شهر مهمان بودیم. هرکس به دلیلی به آنجا آمده بود.

آن مرد، خود را چاپار معرفی کرده بود. همه می دانستند که او در خارج شهر زندگی می کرد، اما نشانی ی دقیق تری، کسی از او نداشت.

من به آن شهر رفته بودم که از طریق یکی از دوستانم، ترتیب فرار برادرم از ایران را بدهم. با این که دوره ی زندانش را مثل بچه های خوب پشت سر گذاشته بود، اجازه ی خروج از کشور را نداشت. و، با این که فعالیتی هم نداشت، گاهی وقتها می بردنش و سراغ بعضی های دیگر را از او می گرفتند. می گفتند که بی تردید کسانی با او تماس خواهند گرفت. و این روند، ادامه ی زندگی را، هم برای او، و هم برای بقیه ی خانواده دشوار کرده بود. این بود که، من باید کار را دنبال می کردم.

 

وقتی که در سالن مسافرخانه نشسته بودیم، از او پرسیدم:

ــ چه فامیل جالبی؟ از اوناس که آدم کم بهش بر می خوره.

بعد، نگاهم را دور چرخاندم و در حالی که بقیه را مخاطب قرار می دادم، گفتم:

ــ چاپار یه اسم اصیل فاسی یه که نه "چ" و "پ" ی اون تو خط عربی هس.

در حالی که حواسش جای دیگری بود، آرام و کوتاه در ادامه ی حرف من گفت:

ــ معنی ش بیشتر بدرد می خوره.

ــ بله ، پیک، قاصد…

بعد، بی اختیار یاد موقعیت خودم افتادم، و صدایم برید.

 

بیشتر گوش می کرد. بعضی ها که مشکلی از نوع مورد من داشتند، جلو او چیزی نمی گفتند. حدس شان این بود که او مامور رژیم است. از طرفی هم حوصله ی درگیری با نیروهای امنیتی محلی را نداشتند.

همین که او از خودش یا گذشته اش حرفی نمی زد، سوال بر انگیز بود. مگر می شود آدم از خودش چیزی نگوید؛ هیچ چیز. گاهی وقتها می خندید، جایی که هیچ دلیلی برای خنده وجود نداشت؛ و گاهی اوقات، اخمهایش تو هم می رفتند. کسی، نمی توانست درکش کند. با این وجود، عجیب این بود که کسی از او بدش نمی آمد؛ حتا آنها که بین او و رژیم رابطه هایی پیدا می کردند.

 در نقطه ای ،خودمان را به آنجا می رساندیم که او مشکل روانی دارد و سعی می کردیم از این روزنه به درونش راه پیدا کنیم، اما، اینجا هم یکی ـ دو قدم جلوتر، می دیدیم که از ما چیزی کم ندارد. و چون در مورد خودمان، خلل روانی را نمی پذیرقتیم، اورا هم از این اتهام، مبرا می دانستیم.

دلیلش هم بر می گشت به روزی که پلیس به مسافرخانه آمده بود، که چند نفر را، به خیال این که با نیرو های سیاسی ی مخالف حکومت آن کشور در ارتباطند، با خود ببرد. او چنان آرام، حقوقی و محکم با آنها برخورد کرد، که آنها با پوذش، آنجا را ترک کردند.

با این وجود، اینجا هم بعضی ها به این نتیجه رسیدند، که او از ماموران امنیتی همین کشور است؛ بویژه، که زبان آنها را، مثل زبان مادری صحبت می کرد.

یک روز که از آنجا دیگر حوصله ام سر رفته بود، و از خروج برادرم هم مایوس شده بودم ، کنارم نشست و با مهربانی گفت:

ــ خیابون یه طرفه س. دنده عقب ممنوعه. گفتم که ترس، فایده نداره، راه داره طی می شه.

 

حرفهایش هم مثل خودش غیر قابل تعریف بودند. سه روز بعد، خبر گرفتم که کارش درست شده و تا دو هفته ی دیگر، پیش من است.  

گاهی، پیله می کردم و می خواستم از افکار سیاسی اش سر در آورم. هیچ راهی نشان نمی داد. شروع می کردم به یکی فحش دادن و آن یکی را گنده کردن. بعد، به همه فحش می دادم. حرفهای الکی می زدم. خودم را مبارز نشان می دادم. برای آزادی ایران، راه حل نشان می دادم. مثل انقلابی ها خودم را نشان می دادم؛ آنها که برای آزادی انسان مبارزه می کنند؛ کسانی که خودشان را با آگاهی، فدای عدالت کرده اند. به هر حال، او که مرا نمی شناخت. تازه، این من بودم که می خواستم از کار او سر در آورم.

گاهی وقتها که خودم را خیلی سیاسی و مبارز نشان می دادم، خودم هم باورم می شد، بعد برای لحظه ای در خودم فرو می رفتم؛ فکر می کردم که ای بابا، صرف نظر از این مسخره بازی ها، من واقعا می توانستم کارهایی بکنم، پس چرا خودم را این همه دور نگه داشته ام. در خم وچم این افکار بودم، که یک دفعه میزد روی شانه ام و با همان شیوه ی خودش، که انگار از هیچ چیز خبر ندارد، می گفت:" زیاد تو خودت فرو نرو، ممکنه یه وقت بو بگیری".

بعضی وقتها می بردمش تو خط مسائل جنسی، از زنها می گفتم. زنها را سکه ی یک پول می کردم. زیر دست، بدبخت و اسیر شهوت های مردانه نشان می دادمشان، هیچ واکنشی نشان نمی داد. بعد از مردها می گفتم؛ از همجنس بازی؛ اول، تعریف می کردم، تعریفهایی که از گفتن آنها حال خود هم  بهم می خورد، بعد فحششان می دادم، روانی و عقده ای می خواندمشان، اما هیچ فایده ای نمی کرد. اصلا انگار گوش نمی کرد. بعد، شک می کردم که نکند واقعا نمی شنود، یا یک جوری در حس شنوایی اش گیر و پیچ دارد. بعد، می دیدم که صدای بهم خوردن بالهای سنجاقک را از پنجاه متری می شنید.

از شعر و ادبیات می گفتم، از فلسفه و علم، از ورزش و از توانایی هایی که انسان می تواند داشته باشد. و در این رهگذر تا می توانستم، خودنمایی می کردم؛ و در مقابل، او را در حد انسانی بی هوده و محمل پایین می آوردم. گاهی وقتها، نگاهی می کرد و مشغول کارش می شد. و کارش هیچ چیز نبود، جز نگاه کردن به دور و بر؛ آن هم نه آن طور که تو آن را به روشنی ببینی، بلکه فقط حس می کردی.

دیوانه ام کرده بود.

 

یک هفته به رسیدن برادرم مانده بود، که خواب عجیبی دیدم. اما صبح که از خواب برخاسته بودم، خواب بودنش را باور نمی کردم. آن اندازه نزدیک و ملموس، نمی توانست جز بیداری بوده باشد.

              " هوا تاریک بود. از کوچه ای می گذشتم. یکباره، همه جا شلوغ شد. دستپاچه شدم و از ترس، شروع به دویدن کردم. بی اختیار، دستم به در ورودی خانه ای خورد. در باز شد. حیاط بزرگی که نور خورشید، رویش پهن شده بود، چشمانم را پوشاند. به طرف حوض وسطش کشیده شدم. یک دفعه، پنجره ی آن جلوتر، گشوده شد. زنی زیبا، با اشاره ی انگشت، مرا به سوی خود می کشید. حوض قدیمی را فراموش کردم و به طرف آن زیبایی، راه افتادم. ولی عجیب بود که هرچه می رفتم، نمی رسیدم. انگار، هر دو مان در حرکت بودیم. بدنش برهنه بود، حس می کردم که برهنه است، اما پوست تنش از جنس دیگری بود. می خواستم لمس اش کنم. اما نمی دانستم چطور. اصلا، نمی فهمیدم این پوست از چه هست. پر از رنگ بود. گاهی، مرا یاد گل می انداخت، گاهی یاد دریا، خورشید… و، یکباره، خنده های کسانی به یادم می آمد که روی دار خشکیده بودند. بعد، همه جا سرخ می شد. بعد، سیاهی، تن آن همه زیبایی را پژمرده می کرد. دیگر راه نمی رفتم، نمی ترسیدم، فقط می دویدم. باید می گرفتمش. در همین تلاش و عزم جزم بودم، که یک دفعه حس کردم، دستم به آن رسیده است. از شدت خوشحالی، فریادی کشیدم و خودم را به آن طرفش کشاندم، که ناگهان، چشمهایم، در تاریکی ی تونل چاپار، گم شدند".

 

او بالای سرم ایستاده بود. سراسیمه، در حالی که خیس عرق شده بودم، از جا بلند شدم و تند و خشمگین، پرسیدم:

ــ اینجا چیکار می کنین؟

ــ صدای فریاده تو شنیدم، گفتم شاید به کمک احتیاج داشته باشی.

ــ در باز بود؟

ــ باز شد.

ــ یعنی چی؟

ــ دستگیره رو که پیچوندم، باز شد.

ــ ها، حتما یادم رفته بود قفل کنم.

 

 

از همان روز، دیگر او را ندیدم. اما  آن خواب، باز هم به سراغم آمده بود. و عجیب این که او همیشه به شکلی به آن می چسبید.

برادرم آمد. از مرگی دیگر هم نجات پیدا کرده بود. از سقوطی دیگر، از پرتگاهی دیگر، جان بدر برده بود. می گفت در نقطه ای که از بقیه ی همراهان، بخاطر شدت توفان، جدا شده بود، پایش لغزید، تا نصف تنش در حال سقوط قرارگرفت و رفت که پرت شود، اما چیزی نگه اش داشت. و عجیب است که او صحنه ی آن لحظه را، این طور  تعریف کرده بود:" انگار یه چیزی منو گرفت، راستش خودمم از گفتنش تعجب می کنم، هیچ جایه دیگه ام ازش صحبتی نمی کنم، می دونی آدما یه جورایه دیگه ای حال می کنن. ولی خب تو از خودمی، میگم واسه ت. همین که اومدم بیفتم، یه دفه یاد تو افتادم که بعد از این همه انتظار، آخرشم خبر مرگمو واسه ت میارن؛ بعد، یه دفه یاد بچه های دیگه افتادم، که دارم میرم پیش شون. بعد، یه دفه هم جا پر از رنگ شد. دیدم همون جوری مونده م. بعد یکی گفت:" آفرین! الکی نترسیدی". همین. بعد دوباره به صخره ی کوه چسبیدم، تا اون یارو که ما رو می برد، اومد سراغم".

 

من هم، همان حس او را داشتم. انگار که بی مرزی خواب و بیداری، ما را به یکدیگر رسانده بود. آن داستان به خوبی به پایان رسید، اما نمی دانم چرا آن خواب باز هم به سراغم می آید. حتا با روانشناس همه در این زمینه، نشست های شناختی و درمانی داشته ام ، با این وجود، هنوز از آن رها نشده ام.

شاید آن خواب، بیداری است، و این بیداری، خواب. اگر این طور باشد، این چه خوابی است که همه ی عمر مرا فرو خورده است. عینک ذره بینی قطور را، از چشمم بر می گیرم، و به قطرات آبی که از شیر آشپزخانه، چکه می کند، خیره می شوم.

انگار با هر قطره ای که فرو می چکد،آوای لطیفی، در گوش من، به زمزمه در می آید. آوایی که موسیقی را روی پوست تنم می نشاند؛ حس زنده ماندن را صیقل می دهد و منتظر است؛ در انتظاری که توفان و آرامش، هر دو را، نوید می دهد. توفانی، که نابود می کند و دوباره می سازد.

با شنیدن صدای زنگ، سرم بطرف در می چرخد. بعد، بی اختیار، نگاهی به ساعت دیواری بالای آن می اندازم. این وقت شب، چه کسی می تواند باشد، من که با کسی از اینجور رفت و آمدها ندارم. زمان آرامش من، تقسیم شدنی نیست. با حالتی پر خاشگر، از جا بلند می شوم و به سمت در راه می افتم. هنوز، دو ـ سه قدمی نرفته ام، که حس می کنم، حرکت پاهایم کند شده اند. چشمم به در است که می بینم، دستگیره ی در، به آرامی می چرخد. در، آهسته گشوده می شود.

ــ شما؟!

ــ خب حالا می خوایم ایران رو نجات بدیم. می خوایم بریم سراغ همزبونای بیشتر.

ــ حالا؟

ــ چیه، وقت نداری؟

ــ …!

چشم هایم را می مالم. هوا توفانی است.