دختر در آتش

حبیب پرتاری

استاد فلسفه من چرند زياد ميگويد ولي از اين يك حرفش خوشم آمد كه گفت : تا زمانيكه با چشم خودت ميبني چيز جديدي نديده ايي . بايد  بالاي آدمها باشي تا ديدن را ، دوباره ديدن را و باز هم ديدن را تجربه كني . جمله دوم را خودم گفتم . زير لب ، وقتيكه از خانه اش بيرون ميرفتم .

وقتي به خانه رفتم پدرم بخاطر يك ساعت تاخير خودش را حسابي به زحمت انداخت . دقايقي  گريه كردم و ساعتي هم مادرم توي همان گوشم حرفهاي زنانه ميزد كه " پدرت ترا دوست دارد " و " هيچ پدر و مادري بد بچه شان را نميخواهند " . بعد از آن وقتي برايش چاي بردم و سيگار روشن كردم ، ديدم كه كف دستش هنوز سرخ است . مثل يك پاره آتش .

فرداي آنروز از خواب كه بيدار شدم مثل تمام روزهاي اين چند ماه كيفم را برداشتم و خارج شدم . وقتيكه ميرفتم سئوال تكراري برادرم بود كه در هوا پرت شد :" چي داري ؟ " . گفتم : " رياضي ، تا بعد از ظهر".

استاد ، آنروز از هميشه خراب تر بود . ولي باز هم خوب بود . گفت : انسان اگر انسان نبود و فراموش نميكرد از دست خودش ديوانه ميشد .  روي زبانم بود كه بگويم : ميان چرندياتتان حرفهاي جالبي پيدا ميشود ، كه خودش بدون توضيح گفت : فلسفه ما همه اش اينجوريه ! فاصله فلسفه زندگي تا سفسطه زنده بودن به اندازه طول كشيدن يك نخ سيگاره  . جمله دوم را وقتيكه از خانه اش بيرون ميرفتم گفتم . در حاليكه مدام ميترسيدم دير شود و شب دوباره براي پدر چاي بريزم و سيگار بگيرانم .

وقتي رسيدم دير شده بود . اما پدر برعكس شب قبل به آرامي صدايم كرد تا با هم حرف بزنيم . بيشتر از دو ساعت حرافي كرد و كلماتش توي مغزم افتاده بودند بجان كلمات استاد . وقتي حرفهايش تمام شد و ميرفتم كه بخوابم گفت : " يه منفگي بيسواد ، حريف زن و زندگي نيست ". سعي كردم با حركت سر به او بفهمانم كه فراموشش كرده ام ولي ول كن نبود :"  هنوز اول بيست سالته . اونقدر خواستگار بياد و بره كه باورت نشه . يه سيگار واسه پدرت . . . ".

گفتم : " فيزيك ، تا بعد از ظهر" . و برادرم جوريكه انگار خيالش راحت شده باشد گفت :" به سلامت ! "

آنروز استاد از خودش گفت و آرزوهايش . نازنين زمخت من پولش ته كشيده بود وحتي يك جمله خوب  نمي توانست بگويد . مهم نبود كه پول براي كرايه هم نمي ماند . مهمان خودم  شد .

شب در حاليكه خستگي ، پاهايم را له ميكرد ، از نگاه برادرم شك كردم كه هم دير آمده ام و هم بو ميدهم .

اسمم را صدا زد . ماندم و آماده شدم تا بگويم : " شيمي ، تا بعد از ظهر" . جلوتر از هميشه آمد و گفت :"  فلسفه ، تا غروب " . دنيا روي سرم آوارشد .

زمين زير قدمهايم سخت و سوزان بود و راه خانه استاد از هميشه طولاني تر  . من بايد تصميمم را ميگرفتم كه با كدام آتش  بسوزم .

از خانه اش كه ميرفتم سرم پر بود از تراوشات نشئگي و دلم ميخواست آنقدر پول توي كيفم مانده بود تا يك كتاب كوچك فلسفه بخرم . 

دي 83