ماموريت غيرممكن سوسكي

ماموریت غیرممکن سوسکی، حقیر

گنه کرد در بلخ آهنگری….

 مقدمه ی فرهاد فروتنیان

 

سوسک یک بهانه بود و بس. این بار دشمنان این سرزمین و این ملت از سوسک به جای اسب تروا و از احساسات بر حق هم میهنان آذری مان استفاده کردند که آتشی به پا کنند تا شاید  به تحقق اهداف تاریک شان نزدیکتر شوند. در میان این هیاهو چه غم شان است اگرهنرمندی نیک سرشت هم در آتش بسوزد؟

 

 

با امین پارسی دیروز آشنا شدم. با چند ورق کاغذ لوله شده در دستش مقابل میزم ظاهر شد و از دیدن من اظهار خوشبختی کرد (چرا? نمی دانم!). خودش را اهل قلم معرفی کرد و گفت که با امضای مستعار حقیر به ادبیات خدمت می کند. سپس ورقه های لوله شده را در مقابل من روی میز گذاشت و توضیح داد که تحت تاثیر وقایع اخیر ایران فیلمنامه ای نوشته که مایل است نظر مرا درباره اش بداند! منکه خود را لایق قضاوت درباره کار دیگران نمی دانم از او خواستم مرا از این مسئولیت معاف کند. چون متوجه رنجشش شدم از او اجازه گرفتم فیلمنامه اش را در معرض قضاوت علاقمندان هنر، فرهنگ، سیاست و غیره قرار دهم . این شما و این اثر قلم حقیر!

 

                                                                                                          ارادتمند همگی

 

                                                                                                           فرهاد فروتنیان 

 

 

 

 

مقدمه سناریست:

 

سناریوی” سوسک دوانی” به همه طنازان و مهرورزان و تمامی باریک بینان و دل سوختگان تقدیم می گردد.

 

باشد که حق و حساب این حقیر در صورت پخش سینمایی این اثر محفوظ بماند.

 

درآمد حاصل از فروش کتب، تئاتر و فیلم هایی که انشاالله بر اساس این فیلمنامه  ساخته شوند وقف ساخت Mission Impossible 4 میگردد که پروژه آتی این حقیر است. از پس مانده درآمد این فیلمنامه نیزاین حقیر قصد تاسیس یک نان دانی به درد بخور به عنوان خانه حقیر دارد که اعوان و عناصر این حقیر بتوانند با پیگیری اقدامات هنری سر-دودمان شان  به آب و نان و اهن و تولوپی برسند.

 

 

این شما و این بهترین فیلمنامه سال:

 

 

 

سوسک دوانی (بر اساس رمان کم-فروش موش دوانی به قلم همین حقیر)

 

سناریو برای یک فیلم آموزنده!

 

 

کارگردان: جورج دابلیو بوش

 

نویسنده: تونی بلر

 

تهیه کننده: کاخ سفید واشینگتن و کاخ باکینگهام

 

فیلمبردار: خدابیامرز

 

پخش از: سی ان ان و بی بی سی

 

محصولی از: گولوبالیسم پیکچر

 

با شرکت: مانا نیستانی، کافکا

 

 

تمام حقوق، شماتت ها، توبیخ ها، سرزنش ها و ضرب و شتم های ناشی از این فیلمنامه منحصرا برای صاحب این اثر محفوظ میباشد!

 

سکانس 1

 

 

 

شب تاریک و بی ماه! کاخ سفید. داخلی.

 

کاندولیزا رایس با دیک چنی با صدای آرام گفتگو می کنن و مثل همیشه یا در حال توطئه چینی هستن یا پشت سر یکی صفحه می ذارن!

 

 

چنی: انگار این دولت ایران حاضر نیست دست از غنی کردن اورانیوم برداره! چی کار کنیم؟

 

رایس: اینا به این راحتیا دست وردار نیستن. باید یه فکر بکر کرد.

 

چنی: اگه اینجوری پیش بره اصلا به نفع ما نیست. گفته باشم!

 

رایس: هم پیمانامون ازمون توقع دارن یه کاری بکنیم.

 

چنی: منظورت اینه که حمله کنیم؟

 

رایس: مگه از جون مون سیر شدیم؟

 

چنی: پس چی کار کنیم؟

 

رایس: بایس یه کلکی سوار کنیم!

 

چنی: مثلا چی کار کنیم؟

 

رایس: حالا بریم به سکانس دوم ببینیم چه خاکی به سرمون بریزیم؟

 

 

سکانس 2

 

 

همون شب. خونه مانا نیستانی. تهران.

 

مانا کف اتاق دراز کشیده و انبوهی ورق کاغذ و مداد و آبرنگ و از این چیزا دورش ریخته و مشغول طراحی آخرین بخش های تصویری مربوط به مطلب سوسک برای ایران جمعه ست. از خستگی نای کار کردن نداره اما باید کارا رو فردا اول وقت تحویل بده. چیزی به سر رسید بدهیش نمونده باید این کارو حتما برسونه.

 

چون تو این صحنه هیشکی نیست که مانا باهاش حرف بزنه و سکانس بی دیالوگ هم خسته کننده می شه مانا شروع می کنه زیر لبی یه ترانه ترکی زمزمه می کنه و آخرین روتوش ها رو انجام می ده. اما چشاش یاری نمی کنه پلکاش مثل کرکره تازه روغن کاری شده بقالی حسن آقای سر کوچه به پایین سر می خوره.

 

کات!

 

 

ادامه همون سکانس

 

 

هنوزم همون شب. همون محل. همون آش و همون کاسه!

 

سوسک بزرگی وسط اتاق و لا به لای کاغذ و قلم ها خوابش رفته. از عینک بزرگی که به چشم داره می شه فهمید این سوسکه همون مانای خودمونه!

 

 

سکانس 4

 

 

روز روشن. زمین بازی پشت کاخ سفید.

 

جورج بوش سوار بر الاکلنگ با چنی که اونور الاگلنگ نشسته صحبت می کنه:

 

 

بوش: من از کار این ایرانیا سر در نمیارم. بهم خبر دادن که یکی از کاریکاتوریستاشون شب می خوابه صبح سوسک از خواب بیدار می شه!

 

چنی: این تیکه رو که از “مسخ” کافکا بلند کردن!

 

بوش: سوسک کافکا که عینکی نبوده! تازه می گن این سوسکه خیلی هم با کمالات و خلاقه. یه داداش بزرگم داره شبیه همین بروس ویلیزخودمونه!

 

چنی: مزخرف بهعرض تون رسوندن قربان! می شه جامونو عوض کنیم؟ خورشید می زنه تو چشمم!

 

 

بوش و چنی جای خودشونو رو الاکلنگ عوض می کنن. رایس از پله ها پایین میاد و خودشو به الاکلنگ می رسونه.

 

 

رایس: جورج می شه منم بازی؟

 

بوش: اینجا که جا نیست! مگه نمی بینی این چنی نشسته؟

 

رایس: خوب یه ذره خودشو جمع کنه می تونم بشینم کنارش!

 

 

چنی کنار می کشه و رایس می شینه کنارش. حالا یه طرف الاکلنگ سنگین تر شده و بوش با پاهای آویزون تو هوا به

 

اونا خیره شده.

 

بوش: پاشین تن لشا! بذارین بیام پایین.

 

رایس: مگه اون بالا هوا بده؟!

 

چنی: قربان داشتم عرض می کردم که اون یارو کاریکاتوریسته تو طرحش یه سوسک کشیده که آذری حرف می زنه!

 

بوش: خیلی غلط کرده! همه باید انگلیسی حرف بزنن! پس ما این دهکده جهانی رو واسه عمه مون داریم درست می کنیم که هر جور خواست حرف بزنه؟!

 

رایس: جورجی ناراحت نشو واست خوب نیست!

 

چنی: می خواستم بگم حالا چرا تو ایران به جای اینکه موش بدوونیم سوسک ندوونیم؟!

 

رایس: چرا از خودت حرف بیخودی دروکردی دیکی؟ آخه سوسک به چه درد ما می خوره؟ با سوسک که نمی شه اغتشاش به پا کرد!

 

بوش: اون دهن گشادتو ببند ببینم این مرتیکه چی می گه. به نظرم بشه از این راه بازار دمپایی ایران رو تو دست گرفت. کی از پول بدش میاد؟

 

چنی: ایده فوق العاده ایه قربان اما ما منافعی خیلی بیشتر از فروش دمپایی می تونیم به دست بیاریم. می تونیم از احساسات آذری ها نسبت به زبان آذری سوء استفاده کنیم .

 

رایس: فکر نکنم با همچین بهونه هایی بشه مردمو تحریک کرد.

 

بوش: باهات موافقم کاندی! ایرانیا همیشه با هم شوخی کردن و می دونن غرض و مرضی پشت شوخیاشون نیست.

 

رایس:  هیشکی گول این حرفا رو نمی خوره.

 

چنی: امتحانش که ضرری نداره! مگه متحدین مون 300-200 سال با همین بهونه های کشکی ملتها رو به جون هم ننداختن و استفاده هاشونو از این جنگ و نفاق نبردن؟ ما چی مون از اونا کمتره؟

 

رایس: هی دیکی! بذار اول با تونی مشورت کنیم. تو این جور کارا اونا با تجربه ترن.

 

 

چنی: موافقم.

 

بوش: حالا می شه بلند شین من از این الاکلنگ لعنتی بیام پایین؟ این بالا یخ بستم!

 

رایس و چنی بالاخره پا می شن و بوش به شدت می خوره زمین!

 

بوش: بگم خدا چی کارتون کنه!

 

سکانس 5

 

 

 

2 دقیقه بعد در تهران. خونه مانا. هوا بیخودی تاریک شده.

 

 

سوسکه (مانا) به پشت افتاده کف اتاق و هی زور می زنه که برگرده روی شیش دست و پاش موفق نمی شه.

 

تلفن زنگ می زنه و صاف می ره رو پیغامگیر. صدای خشمگین سردبیر ایران-جمعه می پیچه تو اتاق.

 

 

سردبیر: آقا بدبخت شدیم. بیچاره شدیم. خدا ذلیلت نکنه. سوسک نشی الهی. آخه این چی بود نوشتی؟ چرا مثل بچه آدم نمی شینی طرح بزنی؟ … اصلا از این لحظه به بعد اخراج!

 

 

مکالمه قطع می شه . مانا به هزار زحمت برمی گرده رو دست و پای بلوریش. به طرف تلفن می ره ولی موفق به برداشتن گوشی نمی شه. با دلی پر درد چهار زانوی پشمالوشو بغل میگیره چمباتمه می زنه زیر میز تلفن.

 

 

سکانس 6

 

 

یک میدون وسط یکی از شهرهای ایران. هوا بدجوی پسه!

 

 

مردم به خیابونا می ریزن نسبت به چاپ طرح مانا اعتراض میکنن. یک عده آدم ناشناس مشکوک هم آتیش بیار معرکه می شن. در پس زمینه اتومبیل پلیس آژیرکشان در حال عبوره در حالیکه یه سوسک مظلوم با چشمای پر از اشک به جمعیت نگاه می کنه با سه دستبندی که به دست و پای بلوریش زدن روی صندلی عقب بین دو تا مامور پلیس نشسته. (این قسمت به علت احساسی بودن موضوع دو بار تکرار شه)

 

 

سکانس 7

 

 

همون موقع. بازداشتگاه گوانتانامو.

 

 

کافکا در حالیکه لباس یه سره نارنجی رنگ به تن و دستبند به دست داره و کیسه سیاهی به سرش کشیده شده بوسیله دو سرباز قلچماق آمریکایی کشون کشون به طرف یکی از ساختمون ها برده می شه.

 

 

ادامه همون سکانس

 

 

همون خراب شده. داخل اتاق پذیرایی که با انواع وسایل شکنجه تزیین شده!

 

 

بن لادن روی مبل راحتی لم داده و مشغول صرف آخرین لقمه آبگوشت با صدام حسین……

 

 

کافکا در معیت سربازها وارد می شه. کیسه سیاه از سرش برداشته می شه. به سختی به روشنایی اتاق عادت می کنه و با وحشت و تعجب به افراد حاضر در اتاق خیره می شه.

 

 

کافکا: ش ش شما د د د دو نفر اینجا؟!!!!!!!!!!

 

 

بن لادن و صدام به قهقهه می افتن. بن لادن دست می بره زیر گلوی خودش و پشت گلوشو از پایین به بالا جر می ده!(موسیقی  Mission Impossible به گوش می رسه). هم زمان صدام همون کارو با خودش می کنه. معلوم می شه اون دو تا همون بوش و بلر هستن که حالا بدون ماسک همچنان در حال لنبوندن لقمه گوشت کوبیده به قیافه متحیر کافکا می خندن.

 

 

 دیوارهای اتاق ناپدید می شن و معلوم می شه همش دکور دیجیتال بوده!  هلی کوپتری در هوا ظاهر می شه. بوش و بلر با چابکی به طنابی که ازش آویزوونه چنگ می اندازن و خودشونو بالا می کشن. برق پیروزی تو چشمای مرده شور برده شون دیده می شه. هلی کوپتر با سرعت در افق ناپدید می شه.

 

 

اثری از دکور گوانتانامو باقی نمی مونه.

 

 

کافکا وسط یه جزیره دور افتاده رو زانو نشسته و زار می زنه.

 

 

کافکا: والله تقصیر من نبود. به پیر به پیغمبر منظور بدی نداشتم.

 

از زور خشم و فریاد صورت کافکا ترک می خوره و ماسکی که به ظاهر رو صورت کافکا بوده می افته زمین. می فهمیم اونی که وسط جزیره دو زانو نشسته کافکا نبوده بلکه مانا بوده!

 

 

همونطور که مانا شیون می کنه دوربین با نامردی هی ازش فاصله می گیره و دورتر و دورتر می شه تا مانا و جزیره وسط اقیانوس ناپدید می شن.

 

 

(حالا تا دل تون می خواد مسیقی متن فیلم بالاتر از خطر رو بذارین آخر این فیلم.)

 

END