شعری از اشکان نوری

 اشکان نوری

به كاغذ كه سياه مي شود

و به قلم كه بخار

و به زنجبر كه هزار بار مي شود تكثير

يا به امرأت المسلسله كه زني است در زنجير

ما رسالت پدر مشترك را بر دوش نمي كشيديم يا ام!

همچون خال سوسكهاي خال خالي وسوسه

 

و به بخار كه آب مي شود سوگند

كه آب را انعكاس نور از آينه مومنم نمي كند

به برگ

لحظه انفجار نور

در عمق جنگل تاريك

 

و به ذنون اِذذَهُبُ

جان كافي با قهوه هاي كافي شاپ فرانسوي

فرق داشت

جان كافي ظلمات نبود

تا دوباره

به لطف اعجاز يك كبريت

معجزه گرت بخوانند يا ام!

جان كافي فرشته بود

كبود لگدمالي هاي معجزه اشرفت

 

و به خيام و عين القضات

و به الّا در اول لا اله الا هو

كه رسالت زمين مادر

دوره كردن رسولان نبود

بر مدار پوچ جاودانگي

 

و به دريا كه آسمانتان بر پله هاي آن استوار است

سوگند

من كه ناگاه مادزاد

آدميزاد به دنيا آمده بودم

نه رسالت تو كه رسالت قيچي قابله را

بر بستر خونين مادرم

كه ماه بدر قبيله را مجنون مي ساخت

تا آخر بند نافم به زير دندان آسياب

دنبال خواهم كرد

تا شاعري شوم

نه شده ام

و نبرده باخته ام

تمام قافيه هاي شعرم را

تا با بي قافيه ها آيينه اي بسازم مقابل

اندام مقفاي آسماني تان

ااااااااااااااااااااااااا

 

پگاه ايستگاه را

گاه اگر ايستاده باشي

كه راه بيايد در تو

انتظار زير پاهايت سبز خواهد شد

و گاهواره شيري ات را

جمجه الهه اتري خواهد كشاند به پياده رو

تا سوسو بزنند روسپيان آسماني پاهاي سبز تو را

و سبزتر مي شوي تا

سياه مسير سپيد جاده را

كه به راه باديه مي رود

در مدار بيهوده ساعت

تا گرينويچ دنبال كني

اما باز درمي يابي

كه ايستگاه اتوبوسهاي پگاه را

گاه از ياد مي برد

تا دوباره دوره كني تو

كپلر را بر مدارهاي بيضي شكل

و خورشيد را در دو كانون ايستگاهي

و من دور مي شوم از هرچه

گاه و پگاه و ايستگاه

اينجا غروب است

فردا را روسپيان آسماني نشاني ديگر مي دهند

 

لطفاً براي ادامه اين شعر

يك بليط تهيه فرماييد.

اااااااااااااااااااااااااااا

ـ تو مي تواني فكر كني

كه وزير يا سرباز

اما من كه

تمام خانه هاي سياه و سفيد پياده رو را فوت آب بودم

ـ آقا اجازه

بازي دست به مهره است

ـ اصلاً شطرنج نمي داني تو

گلفوت

بي خيال

 

ـ ديگر از هر چه شطرنج حالم مي خورد

به هم آن غارهايي كه گاوها را مي چراند در تاريخ

ـ مثل آن كه تو باز خانه هاي اين شطرنج را

با گلخانه اشتباه گرفتي

اين خانه ها تا بيايند گل دهند

تمام فوت هايم گل مي كنند

نه كرده اند در دروازه هاي هوا

گلفوت گلفوت

جهان پيمانه رنج است

شط شط بنوش

گلفوت گلفوت

 

ـ آقا ببخشيد

اين حركت

در هيچ كجاي تاريخ يا جغرافياي سياسي اين صفحه نمي گنجد

خودمانيد

خودتانيم

به شاهي كه نيست چگونه كيش مي دهيد؟

ـ بي خيال شو آقا!

بگذار

فوتهايت گل دهند بر آبهاي مسموم شلمچه

يا كه گلدانها غل غل بجوشند

درد شكوفيدن را

و شعرهايت سرگيجه بگيرند

در هواي اين دودهاي لعنتي

كه همرنگ گلبارانهاي خيابانهايشان نيست

بي خيال

جهان گلخانه درد است

گلفوت گلفوت …

اااااااااااااااااااااااااااااااااا

نگاهيدن ات كه گاهي مرا

نگاهي به گاهي مي نگاهي مرا

گناه نگاهت مي نرامد مرا

به گاهي كه مي خواهمت مي نخواهي مرا؟

به خواهاننم تا نگاهينم ات

به گاهي كه مي خواهي ام تا بخواباني ام

ببوسانمم به لبهاي خود

بلند اخترا

دخترا درخت

نگاهادمن

سلاما چمن

بلندا بلا

آدناي من

ببويانمت زان كه بوسانمت

بگردانم ام دور دف هاي گرد

و گر ديدنم

و رقصيدنت

با نواي دف

و تفديدن دست دف ديده ام

و خستيدن چشم دف وار تو

نگاهم بكن

نگاهينمم

بگردانمم دور نازيدنت

بتازان نگاه

بتاران پگاه

از آن پس بباران دفا دف دفيدن

كه اكنون تو ابري

بابريدمت

ببارانمم

كه اكنون ندانم منم اين كه ابريده ام

دفا دف دفيدم به دفتين قسم

ندانم كه دف را به دفتر چه حاجت

تو ابري، تو چشمي، تو نازي

توام من تويي تو

منم ابر، منم چشم، منم دف، تويي من

به دفتان مرا

نگاهم بكن

نگاهينمم