سرزمین گمشده

 عباس صحرائی

 

آنجا کجاست؟

من سر زمین روشنائی و نور را گم کرده ام

جائی که

زادگاه هزاران خاطره بود

 

آنجا،

هنوز بغض خاکش،

از حجم باروری

 پر است؟

و،

در آوند درختان میوه اش

شیره طعم جاری ست؟

 

آنجا،

روزی،

آرش بود و هویت،

عطار بود و شعله های سرکش عشق.

" مولیان" بود،

با یارانی که مهربان بودند.

تو بودی،

که بی ابهام می زیستی،

و،

کلاهت را،

نه به احترام،

که از اجبار،

برای هر رهگذر بر نمی داشتی.

 

آنجا کجاست؟

که پیله را می کاوند

تا بسوزانند

نشو پر ها را

 

آنجا چرا،

خاکستری ست؟

رنگها کجا رفتند؟

ارغوانی،

آن رنگ همیشه خندان را،

 چرا کشتند؟

 

رازقی، مریم، شب بو،

و،

یاس

هنوز بوی

آنجا

را دارند؟

و،

هنوز،

پیام عشق و دوستی را

بر بال گلبرگهای خور

پرواز می دهند؟

و تو

می توانی فنجان قهوه ای را

آنگونه که می خواهی

سفارش بدهی؟