حديث شهر سوخته

 يوسف شيرواني دوست

 

چون به نبشتن تاريخ زمان و احاديث نهان اشتغال يافتم بنگاشتم همه از خرد و كلان و واقعات غرايب و حكايات لطايف كه تنبه آورد و التزام اينقدر بكرده ام كه به قدر ذره اي فروگذار نكردمي.چون تاريخ جمله بنگاشتم حديثي بشنودم كه دريغ آمد مرا از ناننبشتن كه حكايتي است غريب و بي آن مرا كتاب نقصان باشد و سعي و جهد من تمامت به زيان و ان نيست مگر حديث شهر سوخته.

 

كتاب را ميبندم.خنكاي كم سوز آغاز پاييز از شكاف كم باز پنجره تو ميزند.عينكم را از روي ميز برميدارم و چشم ميگذارم.سكوت دلچسبي توي خانه است و همه چيز آماده.قلمم را برميدارم و اولين كلمه ها را روي صفحه سفيد كاغذ مي نويسم:حديث شهر سوخته.

 

گويند به بلاد شرق شهري بود سخت خوش آب و هوا به مردماني نيكو سيرت و خوش طينت كه روزگار در آن به مراد بودي و گونه گونه رياحين و اشجار و ستوران به وفور يافتي.شهر از حراميان برحذر و مردمان به نهايت قدر و خطر.خرد و كلان،كهتر و مهتر،گرگ و ميش وقت را خوش بودي و ايام به شادي گذراندي تا آنكه آن طوفان سهمگين وزيدن گرفت و جمله درنورديد و از بساتين نماند مگر درختاني از بن كنده،از مردمان ديوانه مردي و از شهر،افسانه اي.

 

من و آن مورخ جوان هر دو در جستجوي يك چيزيم.از پس اين همه سال سيب تاريخ صد چرخ خورده.اقوام و ملل بيگانه آمده اند و رفته اند.نسخ نفيس كتابها در آتش قهر اين و آن سوخته و از آن همه و پيش از آن همه نمانده مگر همين چند كتاب توي قفسه.مورخ جوان آنگونه كه توي اين نسخه كتاب كتابت كرده مرا رهنمون شدندي به پيري سالخورده و فرسوده كه دل از روزگار بگرفته و به غاري خلوت گزيده.او كه به غار رفته من هم رفته ام.نشسته بوده بر زمين پر سنگ غار شايد به خضوع و تواضع و پير را بگيريم با محاسني بلند و مويي تا سر شانه كه به دستي ريش چون برف خود را به بازي گرفته است.دليل آمدنم را به پير ميگويم و در انتظار به سكوت مينشينم يا مينشينيم.نگاه پير به نقطه اي نامعلوم خيره مانده و زير لب گويي زمزمه ميكند شهر سوخته.اين را هر دو شنيديم كه خيره بر لبان پير بوديم ولي پير آيا همه چيز را ميگويد از آغاز تا به انجام؟چرا خلوت گزيده يا حديث شهر سوخته را كتابت نكرده كه او نيز مورخي بوده همچون او همچون من ـ اگر چه كمتر ـ آنقدر ميدانم كه از او هيچ كابي به يادگار نمانده در ذكر شهر سوخته مگر اين مورخ كه از او نقل قول ميكند و ميگويد كه خود به خدمت پير رسيده.

 

 شهر چون سراي مردگان است.صداي اين استخوانها،اين استخوانها كه به گردن آويخته ام.خوب است.خوب است.روز شايد بايد سوار چوبي شوم.آنوقت بايد روي اين جنازه ها كه راه را بند اورده اند جولان بدهم.شهر پر از گرگ است.بوي خون شامه شان را تيز كرده.سرد است يا سردم است؟از آن كوچه نروم.انجا ديگر تا زانو بايد توي خون زد.اين راه هم كه به آنها برميخورد.آتش روشن كرده اند. مستند حتما بودند حتما.ديگر عاقل و ديوانه سرشان نميشود.توي كثافت غلت هم بزنم ميكشندم.پايم بايد سرخ شده باشد.سرخ و خيس.خوب شد كه نديدند.اين راه به كجا ميرفت؟سياه سياه نيست.آتشي كه هر از جايي به راه انداخته اند روي شهر پاشيده.اما درست نميدانم.درست نميبينم.درست است به خرابه ها ختم ميشود.سر و دست وتنه بريده اينجا كمتر است.يكي دو خانه بيشتر اينجا نبود.شايد بشود توي آن خرابه ها جايي پيدا كرد.روز سوم است.يعني ديگر كسي هم زنده مانده؟نمانده.مانده باشد فقط منم.مثل اينكه كسي اينجاست!از داخل خرابه صدايي آمد.از اين طرف بروم يا از آن طرف؟پشتش به من است يا رويش؟هنوز هم نيمه ديوار جلوي چشمم است.جنازه ها را ميسوزانند يعني؟بيشتر.بيشتر سرم را جلو ببرم.گرگ است شايد.پشتش به من است يا رويش؟شانه اش هست و پايش تا مچ.پهلويش به من است.حالا همه هيكلش پيداست.روشنايي زياد غالب نيست.همانقدر كه هست خودش را نشانده روي آن صورت سرخ كه مست است يا نيست كه مچاله شده و خم شده روي آن سياهي هنوز گرم بي پستان.

 

به اينجا كه رسيده چكار كرده؟ ميتوانسته بكند؟ روي سينه حتما خون خشك نشسته بوده يا لزج يا موها كه سياه بوده اند توي خون خودش نشسته بودند.سر را به ديوار تكيه ميدهم داده بوده شايد و گرمي اشكهاي بي صدا را روي گونه هايم احساس كرده بوده حتما.

 

الان كه توي حياط روي چهارپايه نشسته ام سرماي هوا غلبه كرده.آسمان بي ابر به نظر مي آيد اما ستاره ها دور از هم افتاده اند.دستهايم را بيشتر توي بغل ميفشارم و با خودم فكر ميكنم كه تو با خودت فكر ميكني من كي ام و اين درست همان است كه من با خودم فكر ميكنم تو كي هستي؟من تا وقتي كه روي كاغذ نيامده بودم كسي نبودم تو ميتوانستي مرا مرد ديوانه،مورخ يا راوي فرض بگيري.اما حالا هردوي ما چسبيديم به يك تكه كاغذ.او ميخواست بخشي از داستان را بنويسد اما خودش به دام افتاد.من الان كنار دو بوته گل شيپوري نشسته ام كه بنفشند كه توي باغچه اند و شيپورشان مثل دو لكه رنگ روي حجم سبز كنارشان از هم باز شده اند.من از ذهن راوي برآمده ام اما او تصويري از محيط دور و بر تو ندارد والا آن را هم به كاغذ ميكشاند.

 

محاصره چهل روز به درازا كشيده و امروز روزي است كه يكي از محافظين برجهاي شهر بايد سقوط آن را موجب شود.ولي داخل شهر كه هنوز خبري نيست.اصلا او شهر را چه وقت تسليم كرده؟روز يا شب؟شب بايد زمان مناسبي باشد.پس مشعلها بايد روشن باشند.مردم غرق خوابند و نگهبانها خواب و بيدار.وقتي بعد از چهل روز هنوز پاي دشمن به شهر باز نشده خواب مردم سنگين بايد باشد و ديگر از آن هول روزهاي اول حتما خبري نيست.محافظ برج چرا بايد دروازه را به روي دشمن باز كند؟در ازاي چند        پول سياه،مقام،ترس و شايد هم كيش دشمن بودن.دروازه كه باز شده دشمن با هلهله داخل شده يا بي صدا؟خب اگر بيصدا وارد شوند زودتر شهر را تسخير ميكنند اما مگر يك لشكر ميتواند بيصدا حمله كند؟پس با هلهله داخل شده اند.نگهبانهاي شهر غافلگير شده اند.تا آنها به خود بيايند نيمي از لشكر داخل شده اند و اولين كار كشتن همانهاست.آتش.آتش زدن خانه ها هول و هراس را به دل مردم مي اندازد.كودكان كه از خواب پريه اند بايد گريه كرده باشند و كساني كه سر از خانه به در كرده اند با نيزه اي توي شكم مثلا كشته ميشوند.صفوف نيروها بايد در هم شكسته شده باشد و سربازهاي دشمن به داخل خانه ها يورش ميبرند.در چوبي بايد با لگد شكسته شده باشد يا با ضربه تبر مثلا كه با نعره اي همراه بوده.داخل كه شده صداي جيغ اهل خانه را بايد شنيده باشد يا نعره همرزمي يا فرماندهي كه همه را بكشيد!هيچ كس را زنده نگذاريد!

داخل خانه را تاريك بگيريم اما خود سرباز مشعل توي يك دست دارد و شمشير هم توي يك دست.زن شايد كودكش را بغل كرده اما سرباز بايد بكشد.اولين نفر را كه ميكشد مرد است كه با يك ضربت شمشير سر از تنش جدا ميكند.سر و تن در دو جهت خلاف هم ميفتند.خون فواره ميزند و ميپاشد به صورت سرباز يا حتي توي دهانش اما او خون را هم بايد بخورد.به هيچ كس رحم نكنيد!صداي فرمانده است كه با سلاح رنگين موهاي سر بي تني را چنگ زده.سفيدي چشمها به مردمك غلبه كرده و دهان باز بوده.سرباز شمشير را در گلوي زن فرو ميكند و ضربه دوم را در شكم كودك مثلا.خانه را هم به آتش ميكشد.ديري نمي پايد كه همه شهر مملو از جنازه است.اندامهاي ناقص هر كدام گوشه اي افتاده اند و راه را بند آورده اند.بعضي از مردم خود را از بالاي ديوار به پايين پرتاب ميكنند.جويبار خون به راه افتاده.بعضي از سربازها پستان زنان مرده را ميبرند و بعضي ديگر نيزه هايي را كه توي اجساد نوزادان كرده اند توي كوچه ها خالي ميكنند.جستجوي خانه به خانه بايد آغاز شده باشد و فرياد مردمان بايد شهر را پر كرده باشد.حتما عده اي در پي فرار برآمده اند و يا اينكه جايي خود را پنهان كرده اند.

 

بكشيد!هيچ كس را زنده نگذاريد!جستجوي خانه به خانههمه را كشتيميك سرباز يك خانه.روز دوم يا شب دوم؟!آهاي سرباز اين خانه را گشتي؟گشتماستخوانهايش را تراشيدم.ديوانه مرديستجنازه اش توي كوچه بود.گوشتش را گرگها خورده بودند يا سگها يا سربازها.استخوانهايش را تراشيدم.گردنم انداختمچرا نكشتيش احمق!يك نفر هم نبايد زنده بماندديوانه است قربانمگسها روي دهانمندمدفوع خودش را دارد ميخوردروي دهانشندبوي گند ميدهدميدهم.

 

چون پير حكايت به انجام رساند و نقل به اتمام ،مورخ جوان كه من داستان به استناد او مينويسم به گردن پير گردنبندي از استخوان ميبينم و پير نبشته هايي نيم سوخته به خط خويشتن از صندوقچه به در مي آورد ـ به وصف شهر سوخته شايد ـ و در اين نسخه قديمي فقط همين آورده شده و از آن همه اكنون هيچ نمانده كه تو نيك داني هر آنچه به گذشت ساليان بوي كهنگي ميگيرد به يك شب تواند رنگ خاكستر بگيرد و سياهي دود.

 

                                                                               

 آغازين روزهاي مهر ماه تا نيمه دي ماه84