شعرهای شاهین سجادی

 شاهین سجادی

 

رحمانی مقصر است

بختت گم شده است

در سياهی

در سياهی زير چشم پسران همسايه

 ***

بختت گم شده است

در احتمال

در احتمال هايی که چند مثقال شانس هم

در آنها هيچ جايگاهی ندارد

***

بختت گم شده است

در شعر

در شعری که هيچ توجه ای به تو و روايتت نمی کند

***

بختت گم شده است

در فريب

در فريبی شاعرانه :

« وفا کن تا رها گردی ز دستم

زنان بی وفا را دوست دارم»

طلوع

طلوع را به خاطر دارم

با کوتاهی و بلنديش

وقتی

در جای گرم و نرمم

خوابيدن دوستی را می بينم

در حبس گل های خاکستری

به سلامتی…

می زنم استکانم را

به شيشه قلبت

به سلامتی همه زاغ های

روی پرچين

 

مرگ

جرعه جرعه این تلخکامی را

با مزه

لب های تو سر می کشم

ای همدم وفادار ، مرگ

نور

نور سرک می کشد

ظهرها

از بين پره های تهويه زير زمين

چه اصراری دارد

چنين رقصان اميد را

به تاريکی ببخشد

خواب

حلقه زده است تاریکی

دور چشمت

حلقه زده است شفق

دور لبت

حلقه زده اند حلقه های بندگی

دورتادور

انگشتت

 ای لکاته خواب های من

          ***

صبح ها وقتی در برزخ نبودت

تو را صدا می کنم

باز آرزو می کنم:

«کاش کابوس می ديدم و صبح

از دستت نمی دادم»

جای تو

بعد از ظهر يک شب دلگير

وقتی

پا در کفش های تو می کنم

زير لب ، آرام

جشن می گيرم

اين صبح زيبا را

 

کج راهه

از بس از کجراهه ها

 رفتم              

 کج منشان

 شدند استادم

پشت به پشت ،نسل به نسل

پشت به پشت
نسل به نسل
خانه خالی بود
از زمزمه های عشق
خواهرم, برادرم

پشت به پشت
نسل به نسل
خانه پر بود از
سکوت اندیشمندانه
پدرم , زنم

پشت به پشت
نسل به نسل
جای گرفته بودم
همچون هیچ
لا به لای دیوارها
سرم , بدنم

پشت به پشت
نسل به نسل
همه ترس من
بازگشت به خانه ام
دیدن عکسم
با نواری سیاه
روی دیوار اتاق

 

میم.گاف

راز هایش سر به مهر

خانه هایش بی پناه

کفش هایش جفت ، جفت

روی تختش منتظر ، بی رنگ و رخ

 

می پريشد فکر هايش ، دم به دم

می فشارد چشم هايش ، ملتهب

کز همه نامهربانی های دی

کفن مرگ غمينش سرد ، سرد

 

یادش آید مادری را ، زود زود

در شب تاریک هم آغوشیش

می کشیدش رو به زیر

زیرش به رو

ننگ بادا او ، که بردش آبرو

 

یادش آید  دشنه اش را  سرخ فام

کان که هر شب می زدش بر سینه ام

می کشیدش چپ به را

رایش به چپ

می برید عشق هر معشوقه ام

 

ناگهان امشب که جانش می رود

یادش آمد جوجه هایم رنگ ، رنگ

می پریدند پر به پر

در فضای کوچکش زندان تن

 

يادش آمد ديگر او را چاره نيست

خون سرخ دوستان  خشکيده است

دامن و دامان او نفرين خلق

 

باز آيد نعره های پير مرگ

باز آيد نعره های پير مرگ

 

خاکستری

من فرزند حرامزاده

تمام قاچاقچيان سياه بی اراده ای هستم

که

يک شب راهشان را به

فاحشه خانه ارزان قيمت

بردگان سپيد وحشت

گم کرده بودند

 

سیاه و معصوم

مرده شور آن چشمانت را ببرد

که از اين همه آبی دريا

فقط لکه های نفتش را پذيرا شده است…

مرده شور آن نگاه هايت را ببرد

که از اين همه شوری دريا

تنها نگاه معصومانه پرندگان را بر خويش گرفته است

مرده شور خودت را ببرد

با اين که می دانی دوستت دارم…

 

 

سرخابی

آبی رنگ تنهاییست

سرخ رنگ خشمی است فرونشسته در هیاهو

سرخابت را پس نخواهم داد

تا این چنین زیر تزویر سرخابی ها گمت نکنم

 

تا

فاصله تولد تا مرگ

فقط یک تا است

تایی غریب

بی دسته

با دو چشم سیاه و الفی پابرجا

 

شب ، پدر بودن

همه پدر ها زن گرفته اند

همه پدر ها زنی گرفته اند

فقط

برای یک شب

شبی به درازای تمام شب های پسرهاشان

 

امروز آسوده می گویم

کنار سنگ گور پدر

« چه لذتی دارد

اشتباه خیس پدر را

تکرار کردن»

 

تاول

چه دردیست این

این شب سرخ خونین پهنا

که درست همچون جگرم از غمت تاول زده است

می کنم تاول به تاول جگرم را

چرا فراموش نمی شوی؟