چند شعر از مجموعه ی از کنج ِ چندم ِ دایره

  مظاهر شهامت

همین ؟

چهار پروانه مرده بگذاری کف دست پیشخوان

بگویی

من به خواب مورب عادت می کنم

حتی اگر انحنا بگردد بگردد

بلکه هم روزی دایره ؟

نه عزیز

اینجا از قدیم بوده هست پرواز

هر پرنده بی یا

گیریم هیچ آسمانی هم با

مردانی که بطری ها را خالی می کنند

مردانی که فحش می دهند صندلی می شکنند

دشنه می گردانند عق می زنند

کلمات زیادی جویده اند باورت نمی کنند

ماه ماه خیره شده اند نگاهت نمی کنند

ستاره ها نشمرده دور ریخته اند گوش نمی دهند

حتی من دیده ام کسانی از آنها را

باد را یک جا بلعیده اند

تا آخرین بطری با گریه دویده اند و

در انتهای باد روی صندلی پاییز خواب رفته اند

پروانه هایت را بردار و بیرون برو

آن سوی خیابان منتظر بمان

زمین را تلوتلو خواهند رفت

باور کن پرواز چند آهی است کنار دیوارهای مچاله

همین و تمام

تا غروب دیگر



می ترسیده ام چهره عوض می کردن جا که فتح جهان کرده اند

اشیائی که در اتاق من

و کلمات

چیزی نبوده اند نه حتی نامی که تنها بیان تغییر جسم شان در هر دم

هراس بی پایان بوده است با من گریخته بوده ام از تعقیب همیشه

و خیره بوده ام به درخت و سبز و به آب و زلال

در بیابانی که در هرسو نجوای هراسناک زنی هم بوده است

و چرا فکر می کرده ام چشمانی سبز دارد لبریز از حیرت

و دستانی که همه تن هوا را می گردد نمی یابد

و زمان می آمده می رفته و می آمده تلنبارها سالها تا به رسوبی سخت

و یادم می رفته شهوت بوسه ها از جغرافیای اندام زنان

شاید اشتباه کرده بوده ام ناچار برگشته به شهر دوباره

از چند خیابان قدم زده ام هر شب و شب های بسیار

که کنار همین میدان زنی را می بینم نشسته گدا است خانه ای یا خیابانی

به من مربوط نیست

در دو دست گرفته تف می کند به عکسی هرشب به یاد می آورم تا صبحی

و بعد هر شب به یاد می آورم دیگر تا صبحی تمام نمی شود

شاید نفرت داشته عکس کسی بوده رهایش کرده در جایی از کدام گذشته

شاید دوست داشته عکس کسی بوده گم شده از او در جهانی که درندشت

هر شب تماشا می کنم زن را و نمی دانم فکر می کنم چرا

شیئی است از اتاق من رفته آن عکس در دستش

و صورتم خیس می شود در به یاد می آورم دیگرهای تا صبحی دیگر

و می بینم رد چقدر بوسه رنگ باخته بر در و دیوار خانه ها

و سوسو می زند چراغ های ناتمام در دستانی که خالیست بسی بیشتر

و کنار همین میدان زنی گریه می کنددر به یاد نمی آورد دیگرهای تا شبی دیگر

و می دانم اشیاء فر مان می دهند فرمان به دستم آنگونه که می خواهند

و دیوارها بلند است بگذرم و چشم های تو در جایی دور

هنوز از سطور یک داستان بلند می گذرد تمام نمی شود

و پنجره بوی آشنایی ترسناک می دهد آغاز شده رستاخیز کلمات

و تو زنی هستی نجات می دهی از هجوم گنگی فرا می رسد مرا .



دورتر از آنجا می شناسمت

معبدی بوده است خاکستری

میان نزول رنگین کمانی از ازل

نشسته بوده ای کنار در

گلی روییده بوده است از دهانت سرخ

و من

طلسم هفت گانه سنگی را می چرخانیده ام

تا سی و دوبار خندیده باشی حرف به حرف

و بعد

سوی همین سرازیری راه بیفتیم

می رسد به انبوه مهی

پنهان می کند هر چیزی را

ای دستت در دستم

چشم و صورتت را پیدا نمی کنم .



 

            بادام های تلخ

در آن کنجی که مانده از لب های تو آخرین       مانده ؟

صدا   هنوز هم می رود از گوشم قطارقطار         از همیشه ساعـت ها از هر نوع

به سوی همیشه غروب     افتاده بر کول کوهی کدر           در انتهای منی که دورم بسیارتر

گرفتارم در دست دست برنمی دارم از چانه

و تکه ابری هم هست       چسبیده سیاهی اش را بر کنجی از مس       تکان نمی رود به هر طرف و

نفسم شماره شماره     گیر می کند در آسمی از حلق آویز مردی      نه دیگر در سحرگاه میدانی

که در گوشه اتاقی در جغرافیای یک داستان نانوشته        یا نوشته بر یال بادی که می گرداندش در هر دم

- یکی بود یکی نبود     بود و نبود از بود یا نبودی که ندانیم بود یا نه

یکی  ازبلند رعشه پرید     کی    چرا ؟    نپرسید افسانه است شاید

یکی از بلند شرقی ترش افتاد       زخمی در سینه اش        ببینید پنهان می کند

یکی برید در روز روشن    پیش چشم همه   خنده اش را

با چاقوی تیز جهان با مرمتی از نوع هسته ایش

خونی اگر ریخت    بر گونه یکی نبود    ما ندیدیم

و آنانکه دیدند حاشا کردند و بعد      در دیرگاه شبی هم کوچیدند

یکی نبود در را بست از اتاق تاریک و گفت :

« رویاهای مرده برای من خوشمزه تر است »

گفت و نتکاند هیچ بار خواب خود را    در بادی که همیشه از کنار می رفت

یکی …

یکی …

یکی …

حالا تو باز هم سنگ بزن بال سنجاقکی را آبی    چه بشود که ؟

به زمین دیگر می پرد به زمین دیگر

دیگر دیگر

اصلا به آسمانی    حالا آوار شود آبی هم     به درد دود سیگار من نمی خورد کج برود یا بالا به هوا

گفته بودی :

-          صدا به صدا هم برسد می میرد دست های بر گردن حروف و کلمه و بوسه

و بوسه از فلق می امد تک سوار    می تاخت سفید بود

سفید نبود اگر    پیاده ای بود افتاده کنار سنگی    خیال ما را نمی برد

و فلق افتاده بود در یک کاسه آب    درست وسط دشتی

و کاسه مس بود    از جنس بادام های تلخ    وقتی از گلوی زنان آزرده می گذرد

و آب مانده بود از کوچ آخرین دریا    رفته بود دشت دشت تا گم چشم کار می کرد

و دریا اقیانوس را به رقص و سیگار لو داده بود     پنهانی سنگ راهی کوره

وقتی دست هایمان چشم ها را بیشتر می بندد

و سیگار می سوخت هم بدمزه بود آینه را عصبانی می کرد

و عصبانی می کرد مرا    افتاده بودم درون مخمصه تمنای بیات آمده    از گردش گیج و نا به هنگام عقربه ها

و ساعت          میان گل ولای هر خیابانی          تیکاتیک    خود را می کشت » 

و گفته بودم :

- فلسفه اگر ببافی همینطور    همینطور می میریم در تنگ کوچه ها      برادر نیستند و فرزندان خیابان

مردان نفرین شده اند     زنده شوند دشنه می کشند    دشنه برکشند آواز برهوت تاریخ است

ما اکنون بی که بدانیم     از همیشه خطر می رویم عبور

از عبور می کنیم گذر از لبه خنجرهای تیز و عصبیت خاموش     اما زنده

کوچه ها نقشه می کشند مثل طناب داری که کشتن را ناچار است

روزی یا شبی نمی دانم    دهان که گشوده اند می بلعند

و فرصت کمتر از آن است به نحس پلاک های 1+12 فکر کنیم

بیا    از رگ های کف دستت بگذرم در هوای آمیخته به بوی بوسه و خنجر     نفسی عمیق بکشم بگذار

لب های آخر را گرد مرده بودی    کشته شدی ؟     اینجا  همه بهانه های مرگ  یکسان است

در کنجی اش    صدا قطارقطار می رود   سوت می زند    در زمانی که نه می آید و می رود نه

روی ریل ها می دوم  با دامنی پر از پروانه های مرده و بادام های تلخ

آدمیان را بگو بگریزند    این یک عملیات انتحاری است

انفجار بعدی فراتر است از بیابانی که پناه برده اید

نقاشی من دریاهای خون است 

در چشم شما     تا انتهای دست هایتان جاری می شوم