حقوق بشر، ریشه درسکولاریته دارد

منوچهر جمالی

 

1-« ازخود ، زیستن»، سکولاریته است

2-« ازخود، تراویدن ِ حق»، حقوق بشراست

3-«ازخود،روشن کردن»، بینش حقیقیست

نخستین پیمان سیمرغ باسام،پیمان آزادیست

سیمرغ بدین شرط زال رابه سام میدهد

که زال ،«حق به آزادی »داشته باشد

«سامه» ، به معنای « پیمان » است

سامان ، به معنای « حکومت ونظم»است

نظام اجتماعی باید استواربرآزادی باشد

 

 

فشرده مطالب این گفتار

درسکولاریته ، اصل و معنا و غایتِ زندگی ، دراندرون خود انسان،هست.انسان،باهدفِ رسیدنی درزمان ، کاردارد،نه باغایتِ نارسیدنی درفراسوی زمان. اصل چیست؟ اصل ، چیزیست که «همیشه ، پی درپی درزمان، میآفریند» ، و طبعا همیشه دوام درزمان دارد، ودرحرکت با زمان ، باقی میماند ونومیشود و پیشرفت میکند، و بدین سان، گذراوفانی نیست. موقعی ، هرچیزی ، یا جهان جان بطورکلی، فانی شمرده میشود، که«بی اصل»یا به اصطلاحی دیگر، «  بی تخم = بی گوهر= بی مینو= بی خوا= خایه = اوُ وا = بی بُن »  باشد. انسان که درفرهنگ ایران ، مردم = مر+ تخم نامیده میشود ، این اندیشه را درخودِ نامش دارد .  چون ، « مر» که پیشوند مردم باشد ، به معنای «غار» و به معنای گوسپند ( گئوسپنتا = جان مقدس = جان برخاسته ازسه اصل = سه+ پنت که همان سه پند باشد، پند، زهدانست، چون پندند= که به معنای فرزنداست، پند+ اند= تخم از زهدان) است. پس مردم ، به معنای آنست که «تخم درونِ ِغار= تخم درون جایگاه آفرینندگی»است .  انسان ، «جایگاه تخم ، یا زهدان ِاصل آفریننده » است، چون« جا» نیز، به معنای«زهدان» است ( جاکش) . این به سخن امروزین ، به معنای آنست که مردم یا انسان، وجودِ« آبستن به اصل» است. انسان، وجودِ همیشه آبستن به خود است. وجودیست، که خودش، خودش را میزاید و میآفریند وروشن میکند . دراندرون خود، اصل ِخود-آفرین دارد . واژه « اندرونandaron »  به خودی خودش ، گواه براینست . چون اندرandar به معنای دین یا زهدان و نیروی زایندگی است-Junker- و پسوندِ – رون، به معنای – به سوی – میباشد .پس اندرون ، به معنای: بسوی زهدان= بسوی اصل آفرینندگی جان وبینش- است » . انسان ، «وجودیست همیشه آبستن » . این اصطلاح ، حاوی این اندیشه بود ، که انسان هیچگاه نابود نمیشود ، یا به عبارت دیگر، به معنای آنست که وجودیست ناگذرا . در الهیات زرتشتی ،  واژه « مردم» را تبدیل به « مرت + تخم »  ساختند .  یعنی انسان را با یک ضربه از اصالت انداختند . چون « مرت + تخم » ، به معنای آنست که مردم ، « تخم مردنی» است . بدینسان ، مفهوم « تخم = مینو= خوا =گوهر= …» بکلی عوض شد .  تخم میمیرد .  پس درتخم ، درمردم ، بُن واصل نیست . تخم ، مخلوق شد. بدینسان انسان ، گذرا و مردنی وکاستنی میشود . درحالیکه « مر+ تخم = مردم » درفرهنگ سیمرغی ، بیان « دوام و نوآفرینی وخود افزائی» بود. خود، تخم یا گوهراست ، طبعا « ازخود، پیدایش می یابد ، ازخود، روشن میکند ومیشود،ازخودمی بیند، وازخود، میاندیشد، و ازخود، برمیگزیند » . پس ازخود ، آزاد است( خود، سرچشمه آزادی است ) . به عبارت دیگر، انسان ، فطرتا ، آزاد است ، واین آزادی را، قدرتی فراسوی او ( خدا یا الله یا یهوه …)، به او به امانت نداده است، وخلیفه دیگری نیست . واین اندیشه ، در داستان سام وزال درشاهنامه، وماجرای زناشوئی زال با رودابه، عبارت بندی شده است. زال ، آزاد به انتخاب زن است ،هرچند این انتخاب فردی، برضد عرف و دین چیره براجتماع باشد . این زن که رودابه باشد ، متعلق به دین دیگریست (= دین ضحاکی دارد ) که برضد دینیست که زال دارد( دین سیمرغی ) . پیوند زناشوئی ، بُن همه پیمانها و قرارداهاست . آزادی دراین قرارداد ، بیان آزادی در قرارداد اجتماعی ،وآزادی در قرارداد حکومتی است .او دربستن پیمان زناشوئی با هرزنی ، که « بُن همه قراردادهاست » ، آزادی تام دارد .سام و موبدان وشاه( منوچهر) با آنکه برضد این زناشوئی هستند، زال، سام را بیاد ِ پیمانی میاندازد که باسیمرغ ،درباره آزادی زال بسته است. زال ، این حق را ازسیمرغ دارد . وجان او یا هرانسانی، آشیانه سیمرغست . پس آزادی انسان ، فطری وطبیعی و نهادی است .اکنون این مطلب کوتاه ، گسترده میشود .

 

سکولاریته ، زمان را، فانی و گذرا درنمی یابد

سکولاریته ، دنبال رسیدن به هدفهای گرفتنی است

 

« سکولار» ، دراصل ، بیان « پابستگی به زمان فانی یا گذرا» بود .  آنانکه فقط به زندگی در زمان فانی و گذرا میپردازند، و هدفهایش، فقط دراین زمان فانی ( فردا ویا آینده ای که در زمان میآید ) قراردارد، آنان ، سکولارهستند . آنانکه کاری جز پرداختن به مسائل و امور روزو موّقت، یعنی مسائل مربوط به زندگی درگیتی ندارند ، سکولار هستند . طبعا علمای دین و روحانیون ، که به مسائل زندگی ناگذرا و نافرسودنی وجاودانی میپردازند، ودر زندگی کردن درگیتی هم ، فقط به «غایت زندگانی جاودان و ناگذرا» میاندیشند، وبدان غایت،عمل میکنند، نقطه مقابل چنین زندگانئی هستند . سکولار، درزندگانی دنبال « هدف» میرود و روحانی ، درِزندگی درگیتی ، دنبال« غایت » میرود .  این دوگونه زیستن، تنها ویژه غرب نبوده است ، بلکه درهمه جا ، بویژه دراجتماعاتی که ادیان نوری، چیره بوده اند ، پدیده ای عادی بوده است . چون گوهر ِالاهشان ، بریده، و« جداگوهر» از مخلوقاتشان است. آنها، دوام دارند( دوام وبقا، ویژگی الهی است= خلود) ، اینها، بی دوامند . الاهان این ادیان ، ویژگی جاودانگی و دوام دارند ، و مخلوقاتشان ، ویژگی فنایا گذرا دارند. عوام (عامه که ازواژه ایرانی – اَم و همه – برخاسته ، متناظر با واژه لائیک، است ) یا عامه ، بیشتر زندگانیشان صرف چاره اندیشی، برای همین گونه مسائل میگردد، که آنها را به گیتی محکم پیوند داده است . عامه ، معمولا به زندگی درزمان و در زمین چسبیده اند، ونا آگاهانه ، سکولار یا لائیک هستند . واقعیت زندگی عامه ، سکولاراست، فقط « آگاهبود ضد سکولار» دارند . درواقع آنها در برزخ، زندگی میکنند. روحانیون یا خواص ، با حقایق جاوید و ناگذرا و نافرسودنی کار دارند .  آنان ، آنچه را خدائی یا مینوئی یا آسمانی نبود، چیزهای فانی و گذراو فرسودنی میشمردند ، و طبعا آنرا ، خوار وکم ارزش ، و « وسیله برای رسیدن به غایت نا گذرا » میشمردند . گرانیگاه توجه عامه و خلق ، رسیدن به هدفهای رسیدنی درزمان است، نه به غایاتِ « فراسوی زمان ». سکولاریته ، یک اندیشه بسیارپیش پا افتاده و عادی در زندگیست که فقط همیشه ، زشت و خواروکم ارزش ساخته شده است و میشود . ازاین رو هست که درادبیات ما ، «عوام »، کالانعام هستند، و« خلق » ، بسیارتحقیرکرده میشوند، چون نگاه آنها به « آنچه دنیائیست» دوخته . مسئله ، آوردن مفهومی ناشناخته و نو از غرب نیست ، بلکه مسئله زیبا ساختن و ارجمند ساختن و ارزشمند ساختن همین هدفهای رسیدنی درگیتی یا در زمانیست ، که ادیان نوری ، فانی و گذرا ساخته اند . نوشیدن یک جرعه باده و گرفتن یک بوسه ازلب یار، و یافتن خوشی از خوردن یک خوراک،همه خوشیهای ارزشمندهستند. مسئله بنیادی سکولاریته، پیکار برای« تغییر دادن مفهوم زمان» در اذهانست. سکولاریته، بجای رسیدن به«غایت زندگی در آخرت و درملکوت ودرجنت» ، به« هدفهای بهبود و پیشرفت زندگی در آینده ای دسترسی پذیر» میاندیشد و میگوید وکارمیکند. این غایت فراسوی زمانست ، که ارزش« هدفگذاری درزمان آمدنی و محسوس درزندگی درگیتی » را دزدیده است. ولی عامه یا خلق، همیشه این غایات فراسوئی را،درتنش وکشمکش باهدفهای خواستنی ورسیدنی یافته است. نگاهی به این تعریفات بسیارساده و کوتاه وروان عبید زاکانی بیندازیم تادریابیم که مردم چه میاندیشیده اند

الشیخ =  ابلیس

الوسوسه = آنچه درباب آخرت گوید

المهملات =  کلماتی که در معرفت راند

الشیاطین = اتباع او

الحاجی = انکه دروغ به کعبه خورد

القاضی = آنکه همه اورا نفرین کنند

نایب قاضی= آنکه ایمان ندارد

العدل = آنکه هرگز راست نگوید

البهشت = آنچه نبینند

الحلال = آنچه نخورند

مال الایتام و الاوقاف = آنچه برخود ازهمه چیزهامباحتردانند

دارالقضا ( دادگستری آخوندها) = عتبة الشیطان

الواعظ= آنکه بگوید و نکند

الخدا =  خوان یغما

الرسول = خیرخواه دشمنان

الزیارت = بهانه گاه فسق

المسجد = گوزگاه

العلیه العنت = حاجی

العلیه اللعنت و العذاب = آنکه دوبارحج کرده

الانشاءالله = روزمره دروغگویان

السّید = قباحت نافهم

الخوش طبع = بی مذهب

الایمان = نقد کیسه

السعید = آنکه روی مفتی ندیده

الملا = همیشه جُنُب

الزهد = پرده لوندی

الکذب = درهرگفتگو به الله

الدین = تقلید متقدمین

المفتی ( آنکه فتوا میدهد) = بی دین

اگر آنانکه امروز، یکریز دم ازسکولاریته وپُست مدرنیسم میزنند و دیروز،یکریز دم ازمارکس و لنین میزدند ،وهمه علمای دین اسلام را جزوروشنفکران جهان شمردند ، همین چند کلمه عبید زاکانی را که داستان موش و گربه را سروده ، میخواندند و درست آنهارا هضم و جذب میکردند ، امروزه، ملت گرفتاراین فاجعه بزرگ نبود. آنچه عبید زاکان گفته است ، چیزی جز سکولاریته نیست ، فقط نام فرنگی سکولاریته را ندارد . آنانکه این غایتها را به خورد مردم میدهند، خود آنان ، به آن غایات، پای بند نیستند ، و درست غرق درسکولاریته هستند . فقط زندگی سکولار را برای عامه ، زیان آور میدانند ، تا عامه ، به آسانی ازخوشیها و سودهای خود، به سود آخوند و خلیفه و مفتی وقاضی و شیخ وحاجی و… بگذرند، و زیستن درجهنم دنیا را با روی باز برای رسیدن به « سعادت در آخرت » تحمل کنند . از« هدف نقد » بگذرند ، و به « غایت نسیه » دلخوش کنند و امیدوارباشند . «ریا کاری »، پیآیند این وعظ آخرت به دیگران ، و طلب زندگی خوش درگیتی برای خود است . سکولاریته ، درست میخواهد « ریا » را ریشه کند ، همان ریائی را که حافظ ، درعلمای دین و مفتیان ومحتسبان( پاسداران دین ) می یافت وهمیشه خواهد بود. اینها همه بحث سکولاریته است . چرا اینقدر راه دورمیروند تا اصطلاحی نا ماءنوس و ناشناخته را با نامهای اندیشمندانی که درفرهنگ ایران، هیچ تاءثیری نداشته اند ، وارد سازند . زاهد و روحانی و عالم دین ، درگوهرش ، ریا کاراست. فرق میان روحانی و « روحانی نما » ، و « زهد » و « زهد ریائی » ، فقط بستگی به درجات « ریاکاری بدوی  ، و ریاکاری ظریف » دارد . « ریا » ازآنجا شروع میشود که آنچه ناگذرا و دگرگون ناشدنی و بی گردش است ، غایت زندگانی فانی ساخته میشود .

البته این « دوام خواهی و پایداری خواهی » ، خواست « قدرت » است . غایت قدرت ، دوامست، و این دوام را میخواهد درگیتی= دردنیا داشته باشد . ازاین رو باید « به آنچه گذرا و گشتنی و متغییر » است ، راستا بسوی غایتی ثابت و دگرگونه ناشدنی بدهد . بدینسان ، آنچه را متغیر است ، مهارکند، و برآن چیره گردد، تا قدرتش ، پایدار بماند . چه این قدرت ، روحانی باشد ، چه این قدرت ، مادی و جسمانی وسیاسی باشد . برآنچه متغیر است ، نمیتوان قدرت راند و حکومت کرد . اگر متغیر را  به حالت خود واگذارند ، قدرت را بزودی متزلزل میسازد . آنها براین باورند که در زندگانی فانی ، هرکاری و اندیشه ای و گفتاری ، باید در راستای چنین غایتی باشد ، تا سعادت بخش و شادی زا باشد . فقط شادی و سعادت همیشگی ، ارزش دارد، و شادی و سعادت ، آنی و کوتاه و گذرا ، ارزش چندانی ندارد، و باید آن را فدای رسیدن به سعادت با دوام وجاودان کرد . آنچه روحانی است ، یا آنچه درالهیات زرتشتی « فره وشی » است ، جاوید است، و آنچه ناگذرا و جاویدان و نافرسودنی است ، اصالت دارد .

این بود که آنها ، زمان و تاریخ را بدینگونه میفهمیدند و احساس میکردند ، که دریک نقطه تاریخ یا زمان ، که آنها نقطه گوهری و بُنی (= بنیادی) میشمردند ، درآنجا ، مرکز ِاصالت بود، و سراسر ِ اصالت، درآنجا متمرکزودرهم فشرده بود .  آن بُرهه که زرتشت یا ابراهیم یا محمدو یا عیسی ، زنده بودند، وپیام خودرا میگستردند ، زمان  اصیل و« جایگاه و خانه اصالت » بود، و سپس زمان ، هرچه ازاین اصل ، دورتر میشد، و فاصله میگرفت ، از اصالتش میکاست ، و در پایان یا در «آخرالزمان» ، جامعه درتاریخ و در زمان ، به « بی اصالتی مطلق » میرسید ، آنگاه ، شخص موعودی میآمد، و این اصالت را باز میآورد . چنین « روندی از زمان، بسوی کاهش اصالت » ، زمان فانی بود . نه تنها چندی (=کمیت )زندگی ، بلکه چونی(=کیفیت) زندگی درحرکت زمان ، میکاهد. درکاهش اصالت ، تباهکاری و پلشتی و ستم و ناخوشی و بدمنشی ، میافزاید. تاریخ ، حرکت از اوج اصالت، به قعر بی اصالتی است . زمان ، جنبش ُافتی و انحطاطی از اوج است، که اصالت درآنجا( درزندگی محمد یاعیسی یا زرتشت … ) متمرکز بوده است . َفرَشگرد و نوشوی ، فقط درپایان تاریخ و زمان است ، آنجا که زمان گذرا ، زمان بیکرانه میشود ، و درزمان بیکرانه ، همه چیزها ساکن و یکنواخت و ثابت میشوند، و دیگر هیچ پیشرفتی نیست . سکون ، کمال است.

ولی حرکت برای « پیشرفت درزمان» ، درست نیاز به « احساس دیگری از زمان » دارد . مفهوم « تمرکز اصالت در یک برهه ودر یک شخص در زمان » ، بایستی به کلی ، حذف و طرد گردد. این مفهومی بود که مردان دین(ادیان نوری) ،از سکولاریته داشتند . ولی جنبش سکولاریته ، جنبشی است که همین مفهوم « زمان فانی » را ، صد و هشتاد درجه تغییر راستا میدهد، و روند زمان و روند تاریخ را ، « روند پیدایش اصل، درزمان » میداند . در حرکت زمان ، امکان افزایش ِ پیدایش ِاصل است .   پیدایش اصل ، در یک برهه تنگ از تاریخ ، محصورو متمرکز نیست ، بلکه به عبارت تئولوژیکی ، خدا ( که مینو یا تخم یا گوهر باشد ، خوا = تخم وبزر ) خود را در روند تاریخ و زمان ، میگسترد ومیافزاید . هر روز ، چهره و رنگ و روی و بوی و نوای دیگر خود را پدیدار میسازد . زمان ، «اصل» را، درهرنقطه اش ، بطور پیوسته ، میگسترد . زمان ، اصل را ، در تنوع و طیف و غنای بی نهایتی که نهفته درخود دارد ، میرویاند و میشکوفاند . زمان ، لحظه به لحظه ، افزایش اصل، در پیدایش است ، نه گام به گام ، کاستن و محوشدن و تباه شدن و از دست دادن اصالت . در زمان ، اصل، خود را میگسترد و میافزاید . اصل، یا خدا ( = خوا+ دای ، خوا ، تخم وبزراست ) در زمان ، پیش میرود .  در این تصویر از زمان ، زمان و پیشرفت ، زمان و تعالی ، زمان و آتشفشانی گوهر، پدیده های ازهم جدا ناپذیرند.سکولار، یا « پرستندگان زندگانی گذرا»  ، اصطلاحی بود که روحانیون ، برای خوار و زشت سازی «هدفهای دسترسی پذیر درزندگی درگیتی»،  ساخته بودند. همین نام را ، دوستداران ِ« زمان، به معنای آفریننده اش» بکار بردند . آنچه را روحانیون « فانی و گذرا » میدانند، و « تغییر» درآن ، فقط نقش منفی دارد ، پدیده ایست مثبت و بارآورو دوست داشتنی.

آنها میپرسیدند که « اصالت» چیست ؟ چیست که « اصل »  است؟ اصل « همان « بُن » ، همان « گوهر» ، همان « چیترا» در هرانسانی است. گوهر، آن چیزیست که میتواند خود را همیشه ازنو ، تغییر بدهد . و در روند این تغییر دادن ، نو وتازه بسازد . تغییر دادن ، و گشتن ، ایجاد فساد و تباهی و نقصان و کاهش نیست ، بلکه « نوآفرینی و تکوین » است . در الهیات زرتشتی ، گشتننgashtan که گردیدن و تغییر کردن و شدن باشد ، دراثر اینکه ارزش منفی داشت ، « گشتیه gashtih» که ازهمان ریشه گشتن است ، به معنای « دشمنی و ضدیت » بود ( واژه نامه فره وشی ) . درفرهنگ سیمرغی ، این « گوهر یا اصل » ، « خودِ » هرانسانی است .  انسان با پیدایشش ، خود را ، « خود » یا « مردم » نامید . او این بزرگترین تجربه انسانی را داشت که که «خود» ، تخم و گوهر و اصل آفرینندگی و نوسازی است . او این تجربه بی نظیر را درهمان لحظهِ پیدایشش داشت ، که هرانسانی ، اصالت دارد، و اصل است ، چون سرچشمه « تغییر ، در شکل  تکوین » است، نه درشکل گذرائی و فنا . حتا « کاستن » نیز برای او، مرحله پذیراشدن برای« تکون و آفرینندگی » بود ، ازاین رو بود که به ماه ، « کاهنده » میگفت . به تغییر ماه از حالت بدر به هلال ، « کاستن ماه » میگفت ، وماه ، که جایگاه « همه تخمه های زندگان » بود ، دراین کاستن ، پذیرنده تخم ها بود . ماه ، درکاستن ، زهدان آفریننده میشد . به رغم تحریفات موبدان ، این اندیشه درماه نیایش ( اساطیر، عفیفی ) باقی مانده است .  در پاره 4 این نیایش میآید که 4-  چگونه که ماه میافزاید ، چگونه که ماه میکاهد . پانزده روز از گیتیان – اهل گیتی – کاروکرفه –کارنیک – پذیرد و از مینویان ، مزد و پاداش ، و پانزده روز به مینویان ، کارکرفه بسپارد و ازگیتان ، مزد و پاداش. نیکی ماه پیروزگر اینکه ازیک تا پانزده روز، از مینویان ، نیکی، فرخی پذیرد و از پانزده تا سی روز، به گیتان بخشد … » . این روایت موبدان ، تحریف آن اندیشه است که پانزده روز که ماه میکاهد – تبدیل به « زهدان آفریننده ِ کیهان» میگردد ، تخم مردمان ، به زهدان خدا یا سیمرغ میرود ، ودرآنجا مانند نهالستان روئیده میشود، و در پانزده روز بعد ، ازسر به مردمان درگیتی ، به شکل نهال، برگردانیده وافشانده میشود . مقصود اینست که اندیشه « کاستن= کاهیدن » هم ، همراه اندیشه « زهدان پذیرا برای آبستنی شدن» است . « اندیشه فروتنی و بردباری یا مدارائی » ، با این کاهش ماه و آبستن شدن ماه ، گره خورده بود . دربردباری ، انسان از اندیشه های دیگران، آبستن میشود .

« گشتن» نیز که ازآن واژه « گذرا » ساخته شده است ، دراصل « وشتن » است، که به معنای رقصیدن است . هنوز درکردی « وه ش که ردش » به معنای 1- دوباره زنده کردن 2- خوش گذشتن 3- مزاح کردن 4- شفا دادن  .. است .

این دو مفهوم ِزمان ( زمان گذرا یافانی+زمان ناگذرا یا جاودانی ) درواقع ، پیآیند دو درک  متفاوت از« اصل یا بُن یا گوهر» بود .  دریکی( ادیان نوری ) ، اصل و بُن ، دریک شخص و دریک جنبش محدود ودریک برهه بریده از زمان بود . دردیگری که سکولاریته باشد ، اصل وبُن ، نهفته درهمه انسانها و درهمه زمانها، پخش است . درسکولاریته ، هرانسانی ، دارنده بُن و گوهرواصل است . طبعا هرانسانی، امکانِ تاه نوآوری وفرشگرد و رستاخیز در هرزمانی است ، و ربطی به دوری یا نزدیکی از ابراهیم و موسی و عیسی و محمد و زرتشت ندارد. نوشوی ، نیاز به قیامت و آمدن مهدی وقائم ، یا آمدن عیسی سوار برابر، یا هوشیدرو سوشیانس ندارد .اینست که درادیان نوری ،  این بُن زاینده و آفریننده و نوسازنده ، این اصل یا گوهر یا تخم نهفته در درون انسانها را ازانسانها حذف میکنند . به عبارت دیکر، انسانها ، دیگر« ازخودشان » ، نیستند . مردمان، از خودشان، روشن نمیشوند. ازخودشان، شهریار نیستند. آنها ، فقط خلیفه اند ، « از پس» یک اصل هستند . انسان ، پس ِ یک اصل است . پدیده « ایمان » و « تقلید» ، پیآیند مستقیم « نبود اصالت درانسان» است . این بود که « دین» ، در فرهنگ ایران ، بیان « اصالت انسان» بود .  واصالت انسان ، نفی خلافت و نفی ایمان و نفی تقلید را میکند . درفرهنگ ایران ، کسیکه تقلید میکند ،« بیدین» شمرده میشود . خلافت آدم، نفی اندیشه اصالت انسانست . اصالت ، ازخود ، آغازگریست ، نه از پس دیگری رفتن . انسان ، خودش آغازگراست ، نه پس رو (= پیرو) . در حالیکه فرهنگ ایران ، براین استوار بود که هر انسانی، دارنده گوهر یا بُن یا اصل، درخودش هست. هرانسانی، ازخودش هست . هرکسی ، گوهرست ، یعنی اصل رستاخیزنده و نوشوی و فرشگرد است . به عبارت دیگر، هرانسانی ، باید ازخودش باشد ، تا انسان باشد. به عبارت دیگر، هرانسانی ، فطرتا آزاد است . « خود بودن» ، به معنای آنست که: آنچه او میکند ومیاندیشد « ازخود» است. وجودی و انسانی، اصیل است که «ازخود» است. ازخود ، میزاید و پیدایش می یابد. «ازخود»،روشن وبینا میشود.« ازخود » ، مهرمیورزد . « ازخود» ، میاندیشد . آنچه « خود، بود = یعنی تخم و بزر و چیترا و گوهر» بود ، ازخود مهرمیورزید ، ازخود ، پیدایش می یافت ، ازخود ، همه چیزها را روشن میکرد و میدید ، ازخود ، میانیشید . این« خود= گوهر= خوا» هست که « ازخود »  هست . « تخم » هست که « از تخم » هست. « گوهر» هست که « ازگوهر» هست ، چیترا هست که از چیترا هست . وقتی انسان میگفت ،« خودم »، اقرار به اصالت خود ، به ازخود بودن ، ازخود روشن کردن و بیناشدن، ازخود، شهریارشدن ….. میکرد . آنکه ازهوم مینوشد ، ازخود ، شهریارمیشود ( هوم یشت ) . سروش ، درهرانسانی هست، و سروش درخانه ای ازخود، روشن هست . در ادیان ابراهیمی، هیچ حکومتی ، ازخود ، حکومت نیست . تخم و بزر و گوهرو مینو و چیترا … همه بیان ، ازخود آفریدن ، ازخود پیدایش یافتن ، ازخود دانستن ….بود . چنانچه رد پای این اندیشه درواژه ها بخوبی مانده است .  hvaa+yaosda به  معنای ازخود پاک ( ازخود، مقدس ) ،  hvaa+yaona به معنای ازخود محفوظ یا ازخود نگاهداری شده  ،   hvaa+raokhshna به معنای  ازخوددرخشان وروشن ،   hvaa+vant به  معنای  ازخود مهربان است.

  hva= تخم(h)uva+xva = که به معنای« خود»است ،  ازخود هست . سپس این معنای « تخم = بزر= گوهر= چیترا= مینو … »، از تخم وبزرو گوهر و چیترا و مینو، گرفته و حذف شد. تخم ، مردنی و نابودشدنی و آفریده ، یا مخلوق گردید. تخم ، دیگر بیان « ازخود بودن » ، نبود . چرا ، تخم یا چیترا یا مینو،یا بزر،یاگوهر، یا « اووا = خوا = خایه » ، ازخود هست ؟  چون خودی درخود ، تخمی درتخم ، مینوئی در مینو هست . خود= تخم = گوهر= مینو ،  آبستن به خودی دیگرهست، که امکان تازه آفرینندگیست . هرخود بالفعلی ، خودی بالقوه نیز دارد. هرچیزی درشکم خودش، درتن (= زهدان) خودش ، خود یا تخمی ، نهفته دارد . به همین علت  به خودی خود،  یا باطن ویا اندرون، anhva میگفتند. hva+ an به معنای«آن تخم یاخودِ دیگر»است . ازاینرو درهزوارشanhvaam  به معنای دین daaena، یعنی اصل زایندگی و آبستنی است . مینو یا گوهر یا تخم یا « خوا »، که پیشوند واژه خدا ( خوا+ دای ) است … ، هم خود، بود، و هم « خود دیگر » در درون آن بود . واژه ِ« گوهر»، این اندیشه را آشکارتر و برجسته تر میسازد .گوهر، که همان واژه « گور= قبر» است، در اصل هم 1- به معنای شکم و رحم است و 2- هم به معنای جنین است (کتاب فره وشی). چیزی گوهریست که هم رحم و زهدان است، و هم جنین یا بچه است . واژهِ «اوستا» در ُختنی ، هم به معنای زهدان، وهم به معنای جنین است. به عبارت دیگر، اوستا ، کتابی برای رسیدن به « بیشی زایشی» درهرانسانست. در« تن » انسان نیزکه به معنای «زهدان» است ، و اینهمانی باآرمئیتی دارد،گوهرهست. گوهر، که – شهباز- باشد( درهُزوارش، کتاب یونکر) ، همان مرغ چهارپراست .از این رو درهزوارش، گوهر، هم شهبازاست، و هم « چاربوشیا = چارزهدان» ، که چهار نیروی ضمیر باشند که پیکریابی سیمرغ ( مرغ چهارپر) هست . انسان ، خود است ، چون خودی درخود دارد ، تخمی درتخم دارد . در کردی ، گور ، به معنای قبر است . گورن ، به معنای بیضه است .  گوران، به معنای تکوین یافتن جنین در رحم + و به معنای رُستن است. «گوراو» ، به معنای تکوین یافته و ازپوست درآمده است . پس ، گوهر = تخم = مینو = خوا = چیترا …. آنچیزیست که دردرون خود، خودی ومینوئی و تخمی دیگر دارد، که  در تغییر یافتن، باسرعت و تیزی ، تکون می یابد . گوهر وتخم و خوا … اصلیست که درتحول ، میافزاید . به همین علت « چیترا » دراردو، به ماه شب چهارده گفته میشود که به اصل سانسکریت بازمیگردد. باربد ، لحنی که برای روزچهاردهم ماه ، ساخته است ،شب فرّخ یا فرخ شب نامیده است . به سخنی دیگر ، سیمرغ که فرّخ است همان چیترا=  تخم است که گوهر هرانسانی است . در باره ماه شب چارده ، مولوی این اندیشه بسیار مهم را نگاهداشته است

اختران را شب وصل است و نثاراست و نثار

چون سوی چرخ ، عروسی است زماه ده و چهار

ماه شب چهارده ، بدر یا گردماه ، یا ماه تمام است. سیمرغ ، تخم های خود را در آسمان میافشاند، و همه جانها ازآن تخمها ، آبستن میشوند . 

ماه ، تخمیست که  مجموعه همه تخمهای زندگانست ( همه تخمها = همه مردمان باهم، ماه یا سیمرغند ) . همانسان که ماه ، خودرا میزاید ( گزیده های زاداسپرم بخش 34، پاره 26 )، همانسان هرتخمی خود را میزاید .  همانسان که ماه ، هرروز و هرماه ، فرشگرد دارد، و خود را ازنو میزاید ، هرجانی و هرانسانی ، ازخود ، فرشگرد دارد . به عبارت دیگر، هرانسانی ، همانقدر اصالت دارد، و ازخود، هست که ماه ، که خدا ، که سیمرغ . خود (= اووا huva= خواxva ) ، اصل خود زائی و خود آفرینی و خود روشن شوی و خود آگاهی وخود اندیشی است . 

ولی امروزه درما، این اندیشه جا افتاده است که : هیچ چیزی و هیچ انسانی، « ازخودش ، نیست »، بلکه هرچیزی و هر انسانی ، ازدیگری، هست . گرانیگاه و اصل آفریننده هرچیزی ، فراسوی آنست ، نه در درون آن . انسان نیز، ازخودش، معین نمیشود . انسان ازدیگری، معین میشود.این اندیشه،درتئولوژی (= یزدانشناسی ) اینگونه بیان میشود که : « یهوه و پدرآسمان و الله ، خالقند ، و گیتی و انسان ، مخلوقند » . مخلوق ،« ازخالق» ، هست . عبارت فلسفی و علمی این اندیشه، آنست که « هرچیزی ، معلول علتی است . همه چیزها درجهان، معلول علتی هستند، و از خودشان ، نیستند . معلول، از علت ، هست .این اندیشه ، چنان بر ذهن و روان ما چیره شده است که نمیتوانیم اندیشه ضد آنرا بفهمیم و بپذیریم . اندیشه ای که ضد آن باشد ، برای ما اندیشه ای خرافی، یا واپسمانده و یا غیرعلمی  بنظرمیرسد، و انکار الوهیت را میکند و الحاد است.  ولی درست « آرمان ِ»  فرهنگ ایران ، هزاره ها، « ازخود ، بودن » بوده است .  انسان  ، « ازخودش ، هست » . البته چیزی درفرهنگ ایران ، «هست= موجوداست» ، که « خود را میزاید و میآفریند » . آنچیزی هست که همیشه آبستن به «خودی بالقوه » هست .  آن جانی ازخود ، هست ، که ازخود ، زاده و روئیده و آفریده وافزوده و گسترده  میشود . اساسا واژه « خود» درزبان هخامنشیها ،  uva(h)است که به معنای « تخم »  است که همان خوای   xvaخیه، یا خایه میباشد که تخم است. این همان واژه  آلمانی Ei= تخم است که درانگلیسی« I= خود» شده است . چنانچه اگ egg، همان اگوego