این هم از دبیرستان رفتنم

جمشید پیمان

تصدیق ششم ابتدائی را که گرفتم سر ادامه تحصیلم بین زعمای قوم اختلاف نظر پیدا شد. پدرم دلش می خواست برم تو یکی از مدرسه های آخوند سازی . میگفت اگه بتونی از پس این کار بر بیائی هم دنیا را داری هم آخرت را. به حساب خودش تصمیم گرفته بود نون دنیا و آخرت منو چرب و چیل کنه. البته استدلالش این بود که دنیا بد جوری  افتاده تو لجن و اگه کسی راه نجاتی داشته باشه  همینه که بره دنبال درس خدا شناسی و خودش را درگیر دین و مذهب بکنه. میگفت اگه اسدالله بره طلبه بشه  هم دین و ایمون خودش را نجات میده و هم به یک اسلحه ی کاری بر علیه فساد و بدبختی بشریت مجهز میشه. داداش مصطفی سفت و سخت با این کار مخالف بود. میگفت مملکت باندازه کافی آخوند داره ونیازی نیست که برای مبارزه با فساد جهانی، ما جلودار بشیم و  سید اسدالله را مجهز کنیم و بفرستیمش آخوند بشه. پدرم که از داداش مصطفی نقطه ضعف داشت برگشت بهش گفت مصطفی اگه تو هم بجای سگ دو زدن تو مدرسه های امروزی که به لعنت خداهم نمی ارزند ، رفته بودی دنبال کسب معرفت الهی و لباس پیغمبر را تنت کرده بودی اونقدر بن سست نمی شدی که با چهارتا کشیده جا بزنی و توبه نامه بنویسی . داداشم نمی خواست با پدرم یکی به دو کنه.هم بخاطر کاری که کرده بود و خجالت میکشید و هم اینکه نمی خواست رو حرف بابام حرفی بزنه. فقط در جواب پدرم گفت بابا مگه مصدق با اون هیبتش آخوند بوده یا عمرش را تو حجره های طلبگی گذرونده . مگه ستار خان و باقر خان آخوند بودند؟ پدرم همین ها را هم تحمل نکرد و گفت اونها مثل  تو  و امثال تو ضعیف و بزدل نبودند و نیستند. آدم باید کمبودهاش را یک جوری جبران کنه. اونها قرص و محکم بودند. اما کسانی مثل تو که با دو تا و نصفی تشر جا میزنند باید یک ستون محکم و تکیه گاه سفت و سختی واسه خودشون دست و پا کنند. خیال میکنی شب عاشورا چه کسانی جدت را جا گذاشتند و در رفتند؟ همشون مومن و مسلمان بودند.نماز و روزه اونها ترک نمیشد . اما زیر کارشون سست بود. برای همین هم تا هوا را پس دیدند و متوجه شدند که قضییه راستی راستی جدی هست و پا ی جون در کاره ، بنده خدا را گذاشتند و در رفتند. مصطفی گفت آقاجون مگه حر ریاحی که دم آخر ابن زیاد را ول کرد و آمد طرف امام حسین ، آخوند بود؟ اون که تو جبهه ی دشمن بود . اون که سردار سپاه بود. چطور شد که به سرش زد بیاد طرف امام؟ لابد درس هائی را که تو حجره های  مدرسه های قم و نجف و کوفه خونده بود بدادش رسیدند. از همه اینها گذشته اسداله با این سن کم درست نیست بره تو این مدرسه ها که شما خیال میکنید مرکز راستی و درستی هستند. شما هم حالا هرچی دوست دارید درباره اشتباه من بتازونید . اما من نمیذارم اسدالله باسم مبارزه با فساد بیفته تو خانه های فساد  و  تاخرخره گیر کنه تو گند و کثافتی که زیر پوشش دین و مذهب پنهون شده . دایی مرتضی افتاد وسط که باصطلاح نذاره کار به جاهای باریک بکشه. گفت مصطفی ببین، من هم قبول دارم که از توی اون تاریک خونه ها و حجره های بی درز و روزن دلیل نداره که حتما آدم درست و حسابی بیرون بیاد. میدونم که این حجره ها نمیتونند حکم حمام را داشته باشند که آدم چرک و چلم بره داخلش و وقتی میاد بیرون ترو تمیز باشه. و لی قبول کن که به قول معروف خو پذیر است نفس انسانی. اگه خودت توی محیطی باشی که فقط عرق خوری و خانم بازی و قمار  و صد جور کثافت کاری دیگه باشه، خواه ناخواه روت اثر میذاره . باز هم بقول معروف اگه با اون تیپ آدم ها هم خون نشی  بالاجبار هم خو میشی و خیلی امکان داره که داخلشون غرق بشی. پس قبول کن که بیشتر مردم گیر عادات و اخلاق محیطشون هستند. تو محیط طلبه گی هم ممکنه کثافت کاری باشه که هست. اما به هر حال اونجا بیشتر وقت آدم با خداو قران و پیغمبر و امام میگذره. این هم رو آدم حتما اثر میکنه.  پس اگه از این زاویه به قضییه نگاه کنی به بابات حق میدی که هم نگران آینده اسدالله باشه و هم فکر کنه پیشنهادش یک جوری تضمین آینده محسوب میشه. بابام که دید اوضاع انگاری داره به نفعش می چرخه گفت قربون آدم چیز فهم و چیز سرش بشو. آسید مصطفی اگه از ما یاد نگرفتی لا اقل یک نگاهی رو دست دائیت بنداز شاید چیزی دستگیرت بشه . دائیم وسط حرفش دوید و صفحه را از طرف دیگه کوک کرد. گفت  آسید حسن بهتره شما هم فکر نکنید که تو آخوندها، نه تو این خنزرپنزری هاشون ، کم بودند کسانی که تیشه به ریشه ی اسلام زدند. همین الانش هم میزنند.فکر نکنید کم بودند آخوند های عمامه گنده ای که  به اسم اسلام پدر هرچی مسلمومنه در آوردند. راه دور نمیخواد بری. همین آسید ابوالقاسم کاشانی که حالا با دمبش داره گردو میشکنه مگه کم خون به جیگر مصدق کرد . مصدقی که شما به شرفش قسم میخوری و حاضری بخاطرش هر مرارتی را تحمل کنی با کودتا نابود نشد . در اثر خیانت همین نا رفیق ها بود که آمریکا و انگلیس تونستند سرشو زیر آب کنند. بله همین سید ناسید مگه مجتهد نیست؟ مگه زمان جنگ با انگلیسی ها در نیفتاده؟ . ولی دیدیم که وقتی ممکلت تو خطرناک ترین پیچ گردنه تاریخش گیر کرده بود این حاج آقا چطوری ترمز ماشین مصدق را پاره کرد. نکرد آسید حسن؟  یا اون سید قنات آبادی مگه آخوند نبود؟ مگه خاک حجره نخورده بود؟ مگه عمامه ش اندازه دوتا کدو حلوایی نبود؟ فکر میکنی تو جریان کودتا کی جلوی خانم های شهر نو میدوید و علمداری میکرد و جاوید شاه جاوید شاه میکشید؟ همین آخوند و امثال این بودند دیگه. من و شما که نبودیم آسید حسن. شما هم قبول کن که هر گردی که گردو نمیشه . اصلا من چرا از این دبنگ قنات آبادی مثال میزنم.امروز تو عالم تشییع از حاج آقا حسین بروجردی بالاتر داریم؟ نداریم که. پس واسه چی بهش میگن مرجع عالیقدر شیعیان جهان؟ واسه همین اعلمی و افضلیشه دیگه .واسه گندگی عمامه ش که نیست . حالا شما به ما بگید این گه خوردن نامه ی سید مصطفی بیشتر بو میده یا اون تلگراف تبریک و دعای حضرت آیت الله آقای سید حسین بروجردی ادام الله افاضاته  خدمت اعلیحضرت همایونی؟  بفرمایید ببینیم آقای مرجع تقلید شیعیان جهان را هم برده بودند زندون و انداخته بودند زیر مشت و لگد و چوب و چماق ؟ یا تهدیدش کرده بودند به حبس ابد و زندان که اونطوری واسه اعلیحضرت دستمال بازی کرد؟ این از مجتهدمون. اونم از واعظ شهیرمون آخوند فلسفی که آدم استفراغش میگیره وقتی یاد چرندیاتش میفته. ایشون هم درس خونده و یک عمر خاک حجره و مسجد را خورده. حالا که میره بالای منبر مردم بیچاره و بدبخت و بی سواد را رنگ میکنه. واسشون نمیگه که چرا امام حسین جلوی یزید ایستاد و از جونش گذشت. نمیگه که علی گفته بهترین عبادت ها ایستادن در مقابل حاکم ستمگره. بجاش چی میگه؟ میگه این مصدق میخواست شاه جوانبخت و اسلام پناه و نظر کرده ی امام رضا را از بین ببره. میگه جماعت مسلمون شما به طبیعت نگاه کنید و ببینید مورچه ها هم شاه دارند، زنبورها هم شاه دارند، فیل ها هم شاه دارند ولی آقای مصدق و دار و دسته ش میخواستند شاه مسلمان و اسلام پناه ما را از بین ببرند.بله آسید حسن، اینه استدلال آقای فلسفی برای رنگ کردن مردم، واسه خرکردن مردم و افساربه گردنشون انداختن و بعدش هم نسل اندر نسل از اونها سواری گرفتن. بنابراین آسید حسن اینطور هم نیست که هرکی تپید تو این حجره ها و شب و روزش صرف ضرب، ضربا، ضربوا شد تبدیل میشه به امام حسین. با این تفاصیل اسدالله اگه بره طلبه بشه احتمالش خیلی ضعیفه که ازش امام حسین در بیاد. خیلی که شاهکار کنه میشه یکی لنگه همین فلسفی . و گرنه باید سراغشو تو دک و دهات بگیری و ببینی سر کدام خرمن داره روضه گدایی میخونه. یا شب جمعه به شب جمعه ببینی تو کدام مجلس و مسجد رفته بالای منبر و داره نونش را تو خون امام حسین و علی خیس میکنه. پدرم حرف داییم را قطع کرد وگفت اسدالله خودت چی میگی؟!!! چه عجب؟ چی شد؟ حالا هم که سالهای سال از اون قضییه گذشته وقتی یادم میفته نمیدونم چی شد که بابام این سوال را کرد. نظر من را هم خواستند؟ چی میگفتم؟ گفتم آقاجون من چی بگم. شما پدرم هستید و صاحب اختیار. هرچی دستور بدید همونه. ولی دایی جونم هم بالاخره دنیادیده هستند و با تجربه. اگه مادرم و سید مصطفی هم با شما و دائیم موافق باشند منم میگم چشم و میرم همین دبیرستان های معمولی. پدرم گفت  فقط نظرت را خواستم . نگفتم خودت ببر و خودت هم بدوز و تن ما هم بکن. چطوره استخاره بگیریم؟ گفتم آقاجون استخاره اومد نیومد داره. اجازه بدید برم دبیرستان. اگه چیز دندون گیری از توش در نیومد سال دیگه یا همون وسط سال تصمیمتون را عوض کنید. بابام گفت خوشم اومد اسدالله .برای اولین بار بی تپق یک جمله را تا تهش گفتی. و پشت بندش رو کرد به داییم و گفت پس آقا مرتضی شماخودت  ترتیبشو بده….