اولين جايزه نوبل ادبيات آمريكا

سارا ارمني

 

سينكلير  لويز  Sinclair  Lewis (1885-1951) 

 خرده بورژوازي و طبقه متوسط در ادبيات

درحاليكه مدتي است كه حزب كمونيست چين ، راه نجات ملي را ، رفاه و توسعه هرچه بيشتر طبقه متوسط درجامعه مي بيند، لويز ، نويسنده آمريكايي وبرنده جايزه نوبل سال 1930،هشتاد سال پيش به انتقاد از سودطلبي ، تنگ نظري ، فردگرايي و خودخواهي طبقه متوسط آمريكا پرداخت . اونوشت كه سودطلبي حريصانه خرده بورژوازي باعث فساداجتمايي ميشود. لويز به تنگ نظريهاي طبقه متوسط شهرهاي ميانه غربي آمريكا اشاره ميكند. اونخستين دريافت كننده آمريكايي جايزه نوبل نيزبود . مورخين ادبي چپ، اورا مهمترين رمان نويس واقعگراي انساندوستانه بورژوازي آمريكا ناميدند و آثار اورا، انتقاد از طبقه متوسط درنظام سرمايه داري امپرياليستي بحساب آوردند. اوباكمك ادبيات به انتقاد از اخلاق گنديده وفاسد “چوخ بختياري“ تازه بدوران رسيده سرمايه داري پرداخت . رمانهاي بيشمار اوحاوي طنز اجتمايي تصويرآميزي ازجامعه طبقاتي آمريكا هستند . موضوعاتي كه اودر ادبيات مطرح نمود ، بيست سال بعد يعني در دهه هاي 40 و 50 قرن گذشته مورد استفاده جامعه شناسان قرار گرفتند.

لويز از نخستين نويسندگاني است كه به شرح زندگي درشهرستانهاي پرت افتاده پرداخت، شهرستانهايي كه ادعاي ميهن پرستي و اخلاق گرايي ميكردند. ازجمله موضوعات آثاراو ، انتقاد از: نژاد پرستي سفيدپوستان ، خرافات و حماقت روحانيون مسيحي، فشار دولتي ، ايدئولوژي گرايي جزمي ، سود طلبي و تجاوزبه حقوق زنان است . خرده بورژوازي فردگرا ، روحانيون رياكار ، و تحصيل كردههاي غيراجتمايي ، ازجمله قهرمانان آثارش هستند. لويز، روياي زندگي آمريكايي را يك ناكجاآباد خودفريبانه ناميد . منقدين ادبي ،او را طنزنويسي با ايدههاي ساده و قلبي مهربان ناميدند. بعضي ازرمانهاي او كه با ضدآرمانگرايي آغازشدند ، درانتها ، اوتوپيستي خاتمه يافتند.  

ازجمله دلايل كميته نوبل براي اعطاي جايزه به وي ، اشاره به هنردرخشان شرح و توصيف شخصيت ها ، سبك طنزآميز فرحبخش، تصاوير شاداب وزنده از واقعيات اوبودند. لويز ميگفت كه جايزه نوبل براي ادبيات كشور جواني مانند آمريكا، كه چون روسيه بيگانه و همچون چين ، كشوري پيچيده است ، بسيار مهم ميباشد. اوبخشي ازدرآمد ناشي ازجايزه نوبل رابراي حمايت ازنويسندگان جوان و فقير صرف نمود. آنزمان عكس العمل پيرامون اعطاي نوبل به وي دراروپا، گوناگون بود . عده اي پرسيدند كه چرا كميته نوبل، جايزه فوق را به نويسندگاني مانند استفان تسوايگ نميدهد ؟ . همينگوي درمخالفت با لويز ، آنرا يك “تصميم آلوده “  كميته نوبل ناميد و مخالفين آمريكايي لويز ، جانبداري اروپايي ها از او را ، براثر موضع ضدآمريكايي آنان دانستند.

منقدين چپ اشاره ميكنند كه لويز به پاره اي از كمبودهاي جامعه آمريكا اشاره ميكند ، بدون اينكه ريشه هاي اجتمايي آنهارا افشانمايد.سالها دركشورهاي سوسياليستي سابق ، آثار لويز را نوعي افشاگري ازبورژوازي آمريكا معرفي كردند ، گرچه او انگشت شور خودرا محتاطانه روي زخم هاي اجتمايي ميگذاشت . گروهي ازاهل قلم آمريكا مدعي گرديدند كه لويز ادبيات را تبديل به شاخه اي از ژورناليسم نموده ، ولي هواداران لويز او را با ديكنز مقايسه كرده و اورا در رديف نويسندگاني مانند مارك تواين و ملويل قرار دادند. گروهي ديگر به او همچون آبتون سينكلير لقب “وجدان ملت“ دادند. بااشاره به شباهت آثار لويز با فاكنر ، اورا شاگرد بالزاك و زولا دانستند. فورستر ميگفت كه لويز نه معلم اخلاق و نه هنرمندي اديب ، بلكه عكس برداري از واقعيات اجتمايي است. به شواهد تاريخ ادبيات غرب ، لويز سالها ايده داستان هايش را به ديگران، ازجمله به جك لندن ميفروخت .

سينكلير لويز درسال 1885 درآمريكا بدنيا آمد ودرسال 1951، بدليل اعتياد به الكل، در شهر رم درگذشت. اجداد وي از مهاجرين كشورهاي اسكانديناوي بودند كه به آمريكا كوچ كرده بودند. لويز درجواني مدتي به يك كمون سوسياليست هاي تخيلي به سرپرستي اوپتون سينكلير پيوست و بعدها مدتي دريك روزنامه به كار ويراستاري و گزارش نويسي مشغول شد .او در دهه 30 قرن گذشته مدتي خودرا با نمايشنامه نويسي  و بازيگري تئاترنيز مشغول كرد.

ازجمله آثار او : آقاي بابيت ، خيابان اصلي شهرستاني پرت افتاده ،  المر گانتري ، در ولايت ما اين اتفاق نمي افتاد. دكتر آرواسميت، بلود شاهانه ، هايكه خانم و طياره ، آقاي ورن ما ، و اشتغال ، هستند.

رمان بابيت موجب اعطاي جايزن نوبل به وي شد . طنز گزنده و اجتمايي داستان قابل توجه است . بابيت شرح زندگي امريكايي هايي است كه قبل از بحران اقتصادي مشهور ، دچار انفعال و سازش شده اند . اودراين كتاب به شرح تيپ خاص تاجر آمريكايي “چوخ بختيار“، تازه به دوران رسيده اي اشاره ميكند . صفت “بابيتي“ سالها براي شرح اغراق آميز خودخواهي ، فرصت طلبي ، تكروي و فردگرايي سودطلبانه درفرهنگ آمريكا شده بود . نام اوليه رمان فوق “ويروس روستايي “ بود. لويز ميگفت كه هر شهرستان فلك زده اي معمولا داراي يك خيابان اصلي است كه درآن راههاي ديگر در نظر عالب تازه واردين ، اشتباه و گمراه كننده به نظر مي آيند. قهرمان رمان ، سنبل سودطلبي ، فردگرايي و تنگ نظري خرده بورژوازي شهرستاني است . اين رمان درآغاز  موجب سوء تفاهم بزرگي شد چون خيلي ها فكر ميكردند كه نوسينده خواسته به تحسين زندگي رمانتيك شهرهاي كوچك آمريكا بپردازد كه سنبل هويت و غرور ملي و تقوادوستي هستند.

تنهارمان لويز كه مورد حمله منقدين ادبي قرار نگرفت ، “المر گانتري“ است كه به فرقه هاي گوناگون مذهبي اشاره ميكند . قهرمان كتاب يك روحاني پروتستان است كه به فريب خلق الله و هواداران كليسا ميپردازد. لويز ميگفت كه بايد بين دين و صابون نظافت فرقي قائل شد. اودر اين كتاب به رياكاري و مقدس مآبي روحانيون اشاره ميكند . افشاگري شارلاتان هاي مذهبي، پيام روشن داستان است. لويز مينويسد كه مذهب درهرلباسي موجب خرافات ، ساده لوحي و ترس ميشود . او اعتراف نمود كه مسئولين كليسايي را موقع مصاحبه غالا باكمك شراب مست و سرمست ميكرد تا آنها به رفتار و كردار عجيب شان اعتراف نمايند. به دليل موفقيت كتاب فوق ميان خوانندگان ، گروهي حكم خياباني براي لينچ و قتل لويزصادر كردند.

دررمان “درولايت مااين اتفاق نمي افتد“، لويز با پيشگويي غيبگويانه اشاره به جنبش فاشيسم در ايتاليا و آلمان ، آمدن فاشيسم درآمريكا را نيز غيرممكن ندانست . بعدها اين رمان بصورت نمايشنامه مشهوري درآمد. اواززبان قهرمان رمان نوشت كه درحكومت هاي شبه فاشيستي ، با حذف رسانه ها ميخواهند كه مردم را وادار به سكوت نمايند.

رمان “دكتر آرواسميت“ ، داستان پزشكي است درستكار كه درمقابل فساد صنف خود و اخلاق پزشكان در نظام اقتصاد بازار آزاد، مقاومت ميكند. اونشان ميدهد كه درجامعه اي كه هرخدمت انساني بصورت كالا درآمده باشد، چگونه پزشكان و دانشمندان بسوس سودجويي و بي پرنسيپي پيش ميروند. آخرين رمان لويز “بلودشاهانه“ بود كه درسال 1950 منتشر گرديد . اودراين داستان به بررسي مسئله نژادپرستي درايالات شمال آمريكا پرداخت .