آیدا عمیدی

آیدا عمیدی

 

باید غرق شوی

وقتی نامت در رسوب ساحل است

و لب های من جا مانده ی هم آغوشی دریا و آسمان

باید غرق شوی

 تا پهلو بگیری کنار گریزم

که نور مه زده ی فانوس جزیره های گمشده است

نگاهم زمین می خورد کنار افق

اگر چشم هایت

دور این میدان تاریک بچرخند

وقتی از میان دست نوشته ها

حاشیه ی سپید کاغذ

چراغ مطالعه ی این میز کوچک است

باز هم سهم تو پلک های بسته می شود

و لبخندی که گستاخی نگاه تو را…

من آینه ی کف دریا باشم

و فکر کنی که آسمان نباید از روی موهایم بگذرد

وزمین نباید از زیر پایم بگذرد

ونباید دستی به دست های جاریم بخورد

و نباید باران به چشم هایم بخورد

تا تو بی آن که دست هایت را مشت کنی

و به رهگذران نیامده دشنام دهی

هی لب های گزیده و دست خط شکسته ی مرا بکشی

هی حرف هایم را توی گیومه بگذاری

 و آخرش آنقدر بخوابی

 که این چشم های رنگارنگ

بگذرند و غریبه شوند

تا حرف بزنم و بخندم وبی خیال بگذرم

و ندانم تمام طول خیابان

شانه به شانه ی مردی رفته ام

که صدای مرا نمی شناسد

دی ۷۸