غیبتی از درازا

شوکت

 من هزاران سال قبل ازمن / شوهر/ ماچوئيسم/……/… …بدنيا آمدم

پدرم بودم

مادرم دخترم.

 

سيلي مي زند نسيم 

بروحشت جامها

خاكستر مجمر ها

تا تو امشب بيايي

پرده هاي  ماه بنشينند

تو باريك وپر شوي از شب

من خالي شوم

پرشوم

گم شوم

پر شوم

شب تنهايي دو شقه از سكوت پوست بكند

شال ترمه در طره ها سوت بزند

تاتو……….

از زخم آفتاب خورده ممنوعم ترانه بخواني

به بالم ستاره بدوزي

درميخك بار بگذاري مرا

بر مذهب خاك دفينه كني       

سكوت كنند

بشكنند

بريزند

زوزه هاي گيتارم

 آرام گيرند

 تاتو………..

كنه ي خشمي از تقاطع خون بگذارني

تكيه گاه كمانچه را بي صدا كني

ماداگاسكار را در هيپنوتيزم شيشه آوري 

تا من

درامتداد بي فروغت

در شب دوش بگيرم

پنج پنجره , تن را بشكنند

تاتو

 گم شوي

 پيدا شوي

رم شوي

تامن از نوك سيمهاي پر كلاغ

روبنده بزنم 

گوشوار را در ناف سبز برنج ببندم

تاتو…….

 زنجيربزني

خط بكشي

گلوگاه كوچه را

تا    

آيه هاي  شني ازتلاطم

 قراعتي  بزنند

كاههاي انباشته ي ازدرندگي چادري 

 زنبقهاي وحشي پر غوكي بشورانند

تاتو

رنگ خائن عشق را يغما بزني

مجال طعنه را بدبين بسازي

صد نامه از صفت وحشي عقل بفرستي

تا تو از لاف جنتي,  شوكتي بيغش سُر دهي  

كه نميرد

كه بماند

كه نريزد

كه بسازد 

تا تو…….

تامن

تاتو………

درمن بخواباني 

خوابم را

 شبنم را 

قطره ام را

طيف سكندري نيم بوسه را

تا

غيبت شرقي ام  ببُرد از پهنا- درازا.